تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - داستان رویای شیرین قسمت6

داستان رویای شیرین قسمت6

 

نوشته شده توسط:کیم ستاره

          سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.اونی.هاییییییییییییییییییییی.گلم.خوبین؟
خوشیننننننننننننننن؟؟؟؟؟؟


حرفی.ندارم.فقط.مردن.مرتضی.پاشایی.اسطوره.ایرانی.روب.همه.تسلیت.میگم.
ک.این.خودش.کلی.حرفه



                                                                    خوب.قبل.اینکه.اشکم.دربیاد.برین.ادامه








یه روز تو خونه نشسته بودن که بچه ها


دروباز کردن وکیو پرید تو خونه


رها:چته تو چرا این جوری میای؟؟!!!!


کیوهم با خوشحالی اومد کنارشون نشست


وبا خوشحالی گفت:اول سلام دوم اینکه


خوب چیکار کنم گفتم شاید خوشحال


بشین بخاطر کاری که براتون کردم!که برا


شما فک کنم خبر خوبی باشه!


مهسا:خوب اینکه از قیافت معلومه


نمیگفتی هم میفهمیدیم حالا بگو چیه؟


کیو:.........



قسمت 6




کیو:بی ذوق!هیچی دیگه اینو میدونین که چندروز دیگه


کنسرت داریم


مهسا:خوب


کیو:خوب به جمالت خواستم دعوتتون کنم،همه دعوتین


جز....


سحر:جزکی؟


کیو یه نگاهی به مهسا کردودید مهسا قیافشو مثل گربه


تو شرک کرده دلش


 
براش سوخت و گفت:هیچی بابا ول کن بیا اینم بلیط


هاتون.


بارانوسحرم دیگه کلافرت.ازخوشحالی نمیدونستن


چیکارکنن!!!کیویه


 لبخندی زدگفت:شماجز مهمون های ویژه هستین


سعی کنین


 

زودبیاین.بعدش ادامه داد:اگه بامن کاری ندارین من دیگه


باید برم خودتون


 فکرکنم  میدونین اگه دیربرم اون هیون بوق زندم


نمیزاره!!!!


سحر:هووووی درس حرف بزن این چه حرفیه؟کیوهم


برگشت و یه نگاهی

 

به سحر انداخت ،سحرتازه فهمیده بود چی گفته بامن


من گفت:خوب چ.. چی....چیزه میگم یعنی پشت سر


لیدر مهربونت خوب حرف بزن دیگه این



حرفا خوب نیست!!!


کیوهم که باورنکرده بود گفت:آهاااان ازاون


لحاظ؟؟؟!!باشه باشه.برم که هیون جونم الان نگرانم


میشه.با این حرفش همه ی دخترا خندشون گرفت 


کیوهم ازدخترا خداحافظی کردورفت.


بعداون همه یواش یواش مسیرشون به طرف سحرکج


شد سحرم که میدونست چه سوتی ای داده دستشو


سپرکردو عقب عقب رفت و خورد به دیوارونشست زمین


وسرشوخم کردو دستاشو گذاشت رو سرش و


گفت:خوب من چیکار کنم از دهنم پرید من که


نمیخواستم چیزی رو بپرونم!!!!!!


الهه:خوب ماهم با دهنت که پرونده کارداریم


سحر:چی؟؟بادهنم!!!


رها:بچه ها بیخیال خوب دست خودش نبوده دیگه،اذیتش


نکنین


سحرکه بلند شد بره دید همه رفتن جز الهه رو کردبه


الهه و گفت:توچرا وایسادی؟؟کاروزندگی نداری دختر؟؟؟


الهه:سحرخودت خوب میدونی


سحر:چی رو


الهه شروع کرد به قلقلک دادن سحر


سحرکه صدای جیغ و خندش پیچیده بود تو خونه


الهه گفت:اینکه خیلی قلقلکی هستی دیگه!اینو گفت و


فرار کرد سحرم پاشد و دنبالش....


چند روز بعد،روزکنسرت دابل اس.


سحر:بدویین بچه ها دیرمون میشه ها.یادتونه هیونگ


چی گفت(منظورم کیو.هیونگ هم خودتون میدونین به


معنی داداش)


مهسا:باشه بابا بریم اینقد باهیونگت نرو رو مخ نداشتم


سحر:الان چون دیرمون شده جوابتو نمیدم ولی یک هیچ


به نفعت بعدأحسابتو میرسم.


باران:باشه بابازودباشین دیگه دیره.


تو سالن:


با جیغ آدمای توی سالن که نشانگراین بود که دابل دارن



میان رو استیج.باران وسحرم شروع کردن همراه با بقیه


به جیغ زدن


سحر:واقعا کارشون حرف نداره هااااااااااااا


باران:نمیشنوم چی میگی بلندتر بگو


سحر:میگم کارشون حرف نداره ،همشون


عالیییییییییییییییییییین


باران:آره ،اما جلوی خودشون نگو پررو میشن


بالاخره بعد چندتا آهنگ دیگه کنسرت تموم شد و بچه ها


کم کم داشتن میرفتن که یهو گوشی سحر زنگ خورد


سحر:کیوإ!!


مهسا:خوب جواب بده شاید کارت داره!


سحر:باشه.الوسلام هیونگ


کیو:.....


سحر:مرسی.کارتون خوب بودااااااااااا حسابی حال کردیم.


کیو:............


سحر:نه لازم نیست خودمون میریم


کیو:........


سحر:باشه پس فعلا..


مهسا:چی میگفت؟



سحر:هیچی میگفت دم در منتظر باشین بیایم


برسونیمتون!!!!هرچی گفتم نمیخواد خودمون میریم قبول


نکرد.


بچه ها توخیابون ایستاده بودن باهم دیگه میگفتن و


میخندیدن که یه ون مشکی رنگ اومد نزدیکشون نگه


داشت،باتعجب داشتن ماشینو نگاه میکردن که


کیودرشوبازکردو گفت:بدویین بیاین که دیرمون شد!!!


یکی یکی رفتن تو ماشین و باهمه سلام و احوال پرسی


کردن وهرکدوم رو یکی از صندلی ها نشستن


سحر:کیوتو از این کارا بلد بودی و خبرنداشتیم؟!


کیو:آره پس چی؟ناراحتی بگم پیادت کنن؟!


باران:نه نه.سحرجلوی زبونتو بگیر دیگه!!


سحر:باشه؛حالاکیو تنهایی تصمیم گرفتی یا یکی کمکت


کرد که به فکرما افتادی؟


کیو:یکی هم کمکم کرد


سحر:کدوم یکی از اوپاهامون بود که لطف کرد؟


کیو:لیدرمهربونم!با این حرفش دهن سحر باز موندو دیگه


نتونست چیزی بگه!!!


بقیه هم بخاطر حرف کیو زدن زیر خنده!!!!!


سحرخودشوجمع کردو گفت:آهان میگم آخه تو از کارا بلد


نیستی ولی با این حال تو زنگ زدی!


کیوهم یه چشم غره ای رفت و گفت:من بخاطر یه چیز


دیگه زنگ زده بودم که هیون فهمیدشمایید گفت شمارم


برسونیم وگرنه من چیکار به شما داشتم؟؟!!!!!!


سحر:ازخداتم باشه که باما به یه ماشین


سوارشی.راستی بعدأاز هیون جونگ شی تشکرکن


حیف که الان خوابه وگرنه خودم ازش تشکر میکردم


هیون با اینکه چشماش بسته بودگفت:خواهش


میکنم،نیازی به این کار نیست.

 


سحرکه  دیگه هنگ کرده بود اصلا نتونست جوابشو بده.


باران:إببخشید خوابیده بودین با سروصدامون بیدارتون


کردیم این سحرونمیتونیم آرومش کنیم!


هیون:اشکالی نداره نخوابیده بودم!


سحرکه از هنگ بیرون اومده بودگفت:پس خودتوبه خواب


زده بودی؟؟؟!!!

هیون که جاخورده بوداز حرف زدن سحرگفت:نه نه که


جونگمین پرید وسط حرفشو روبه سحرگفت:بابا اونو


بیخی باهاش بحث نکن که بد میبینی اون همیشه


اینجوریه!


سحر:یعنی همیشه خودشو به خواب میزنه ؟؟با این


حرفش همه خندشون گرفت حتی خودهیون!





حمیده
یکشنبه 18 مرداد 1394 12:20 ب.ظ
واقعا خوب بود یعنی عالی بود من ک دفه اولمه از خوندنشون دهم باز مونهده بو مرررررسی گلی!!!!!!
چهارشنبه 17 تیر 1394 04:33 ب.ظ
عاشقشممممممممم...
مارال
شنبه 30 خرداد 1394 09:55 ب.ظ
چرا دیگه داستان رو نمینویسی من دوسش داشتم تورو خدا ادامه بده
هیون
جمعه 25 اردیبهشت 1394 06:24 ب.ظ
قسمت هفت کووووو
maryam
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 03:38 ق.ظ
سلام ببخشید این داستان دیگه ادامه نداره اخه قشنگه داستانش
maryam
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 03:34 ب.ظ
سلام مطالب خیلی عالی هستن مخصوصا وب
اگه با تبادل لینکم موافقی بلینکم بعد خبرم کن تا منم تورو بلینکم
فاطی
پنجشنبه 20 فروردین 1394 01:05 ب.ظ
سلامممممممممممممم بقیه داستانت من تو اون یکی وبت تا قسنت 12 بود فک کنم خوندم بقیه اش هم بذار
azar
چهارشنبه 27 اسفند 1393 02:09 ق.ظ
تورو جون هر کی دوس داری بقیشو بزاااااااااااااااااااااار
توروخدا زود بزار خبرم کن خواهشششششششش میکنم
yasi
شنبه 16 اسفند 1393 01:22 ب.ظ
سلام تو وب قبلیت رویای شیرین قسمت سیزده بود باقیشو نمی ذاری؟
حیف من دوسش داشتم باحال بود .
یلدا
پنجشنبه 16 بهمن 1393 01:52 ب.ظ
سلام از داستان رویایی شیرین خیلی لذت بردم واقعا ممنون لطفا ادامه ی داستان رو هم بنویس بی صبرانه منتطر هستم.تابعد..
Z.R
پنجشنبه 16 بهمن 1393 01:05 ب.ظ
سلام دوست عزیز. داستانت نسبت به داستانای مزخرف کره ای دیگه ای که تو سایت های دیگه خوندم به نسبت خوب بود اما باید قبل از نوشتن اول یکم درباره خصوصیات اخلاقی کره ای ها فکر کنی این که مثلاً مثل ما ایرانیا تعارفی نیستن و جمله هایی مثل ببخشید مزاحم شدم یا خواهش میکنم مراحمین ندارن. همینطور تا جایی که من فهمیدم سحر و باران ساکن تهران هستن و دانشگاه هنر تهران دارن درس میخونن که اگه درست فهمیده باشم،اون دوتا باید تو خونه خودشون باشن نه تو خوابگاه یا خونه اجاره ای. همینطور اصلا معلوم نیست داستان داره از زبون چه کسی تعریف میشه یه بار سحر یه بار باران و بعضی وقتا هم راوی داستان سوم شخصه. در ضمن فکر کنم یا موقع تایپ داستان یا عجله داری یا ناشی هستی یا سیستم تایپت مشکل داره چون کلماتی رو اشتباه وارد میکنی. در کل اگه چیزی نوشتم که ممکنه خوشت نیاد سعی کن بپذیریش چون واقعیته و به قول معروف انتقاد سازنده است.[لبخند در کل امیدوارم همیشه موفق باشی. منتظر قسمتای بعدی داستانت هستم. ببینم چیکار میکنیا.
شادی
پنجشنبه 2 بهمن 1393 02:09 ب.ظ
اونی زودی بذاریااااا
شادی
پنجشنبه 2 بهمن 1393 02:09 ب.ظ
عالی بود اونی ادامشو زودی بذار
حسن اعتمادی
پنجشنبه 11 دی 1393 03:10 ب.ظ
سلام ، خوبی؟ وبلاگ جالبی داری اما ...

به منم سر بزن.منظر نظراتت هستم
www.notarinha.com
سعید حمیدی
دوشنبه 8 دی 1393 05:30 ق.ظ
سلام
مطالبتون پرمحتواست،لذت بردم.
خوشحال میشم به من هم سر بزنید و تبادل لینک داشته باشیم و من رو هم از نظرات و پیشنهادات خودتون بهره مند کنید.
درضمن ما داریم یه سری کلاس با حضور اساتید مجرب برگزار میکنیم که شماهم میتونید با نظراتتون مارو در برگزاری بهتر این کلاسها یاری کنید.ممنون. منتظر نظراتتون هستم
سعید حمیدی
چهارشنبه 3 دی 1393 10:29 ب.ظ
سلام
مطالبتون پرمحتواست،لذت بردم.
خوشحال میشم به من هم سر بزنید و تبادل لینک داشته باشیم و من رو هم از نظرات و پیشنهادات خودتون بهره مند کنید.
درضمن ما داریم یه سری کلاس با حضور اساتید مجرب برگزار میکنیم که شماهم میتونید با نظراتتون مارو در برگزاری بهتر این کلاسها یاری کنید.ممنون. منتظر نظراتتون هستم
شادی
چهارشنبه 3 دی 1393 09:28 ب.ظ
ادومه ادومه ادومه ادومه
شادی
چهارشنبه 3 دی 1393 09:28 ب.ظ
اونی یه بار این قسمتارو تو اون یکی وب گذاشته بودین
شادی
چهارشنبه 3 دی 1393 09:26 ب.ظ
اعالی عالی


اونی زود اپ کن



ادومه ادومه
فاطی
دوشنبه 1 دی 1393 02:32 ب.ظ
سلام عزیزم من تو اون یکی وبت تا قسمت 12 یا 13 خوندم بقیه اش نبود تو این وبت کی میذاری خواهش زود بذار دق میکنم هااااا
من تسلیت میگم اخه چرا رفت
فاطی
شنبه 29 آذر 1393 07:07 ب.ظ
سلام ستاره جون تو اون یکی وبت رویای شیرین رو تا قسمت 13 خوندم شاید هم 12 ولی بقیش تو این وبت هم نیست تو اون وبت هم نی بقیش رو کی میذاری ایشالا تو رو خدا زود بذار
ساحل
سه شنبه 25 آذر 1393 10:38 ب.ظ
سلام عزیزم بقیه اش رو نمیزاری؟بزار دیگه چشم به راهم.
شنبه 22 آذر 1393 09:36 ب.ظ
سلام خیلى وب خوبى دارید.من میتونم عکسهاى وبتون رو توى شبکه هاى اجتماعى به اشتراک بزارم؟
یلدا
دوشنبه 10 آذر 1393 07:45 ب.ظ
سلام
آپم
شادی
دوشنبه 10 آذر 1393 04:23 ب.ظ
اونی زودتر بقیشو بذار
شادی
دوشنبه 10 آذر 1393 04:22 ب.ظ
عالی بود.
علی همتی
شنبه 8 آذر 1393 07:34 ب.ظ
سلام.یه دنیا ممنون از پستی که گذاشتی خیلی بدردم خورد.از خواننده های این پست خواهش دارم حتما از این پست نهایت استفاده را ببرن.
در ضمن گروه ما یه سایت با محتوای دانلود فایل ، پروژه ، پایان نامه ، طرح توجیهی و .... زده و به شدت منتظر حضور شما هستیم.منتظر نظرات سازنده مدیریت عزیز این وبلاگ هم هستیم. کارت درسته
علی همتی
پنجشنبه 6 آذر 1393 05:17 ب.ظ
سلام.یه دنیا ممنون از پستی که گذاشتی خیلی بدردم خورد.از خواننده های این پست خواهش دارم حتما از این پست نهایت استفاده را ببرن.
در ضمن گروه ما یه سایت با محتوای دانلود فایل ، پروژه ، پایان نامه ، طرح توجیهی و .... زده و به شدت منتظر حضور شما هستیم.منتظر نظرات سازنده مدیریت عزیز این وبلاگ هم هستیم. کارت درسته
parya
شنبه 1 آذر 1393 12:36 ق.ظ
thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.