تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - داستان رویای شیرین قسمت5

داستان رویای شیرین قسمت5

 

نوشته شده توسط:کیم ستاره

سلااااااااااااااااااااااااااام.اونی.های.من.خوبیدددددددددددددد
خوشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چ.خبراااااااااااااااااااا
ازدانشگاهومدرسه.هاتون.چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید.یه.مدت.نبودمممممممم.مریض.بودم.ووقت.نمیکردم.بیام.نت.ولی.انشا.....
جبرن.میشهههههههههههه

سرعت.نتم.ک.افتضاحه.هی.میخاستم.ک.بیاااااااام.نت.نمیاوردمنم.قاطی.میکردم.کلا.نمیومدممممممممممم.
دست.خودم.نیست.دیوونم.دیگه!!!!!

خوب.برین.ادامه.عزیزای.دلمممممممممممممم




ادامههههههههههههههه



راستی کدومتون گفتین که ما تو


آسانسور گیر افتادیم رهاهم به اونورسالن اشاره کرد........


بارانو سحرم رفتن به طرفش که گوشه ی سالن ایستاده


بود،رفتن نزدیک تر؛دیدن که با گوشیش حرف


میزنه.منتظر شدن تا کارش تموم شه.حرف زدنش که


تموم شد سحر یه سرفه کوچیکی کرد تا کیو متوجه ما


بشه....برگشت طرفشون و گفت:.....


قسمت5


گفت:إ ببخشید الان میخواستم بیام


پیشتون اما گوشیم......الان حالتون


چطوره؟!خوبین؟؟؟   باران :خواهش


میکنم.بله ممنون بچه ها گفتن که شما


بودین که خبر دادین تا نجاتمون بدن بابتش


ممنونیم،میخواست ادامه ی حرفشو بزنه


که حرفشوکیوجونگ قطع کردو گفت:خواهش


میکنم.هر کسی جای من بود این کارو


میکرد       

سحر:بازم ممنون.اما شما اینجاچیکار میکردین که


متوجه ما شدین؟انگاراین طبقه  کم میان


ومیرن؟!!!      


کیوجونگ:من بعضی وقتا میام این طبقه یه


کم گیتار میزنم امروزم که آسانسورخراب


بود وقتی از پله ها می یومدم بالا صدای


شمارو شنیدم و........     سحر:پس امروز


مارو شانس بودیم که شما خواستین بیاین


این طبقه  کیوجونگ هم لبخندی زدو


گفت:شاید همینطوره که شما


میگین!ببخشید اگه کاری نداشته باشین


من برام کاری پیش اومده باید برم.           


بارانو سحرم دوباره ازش تشکر کردنو کیو


هم از اونا خداحافظی کردورفت.           


سحر:باران.........بارانم که حال خوشی


نداشت با حال گرفته ای


گفت:چیه؟؟؟         سحر:باران چی میشد


به جای کیو جونگ هیونو میدیدم؟؟اون



موقع بود که یکی از آرزو هام بر آورده


میشدن!!!!   

بارانم گفت:خوب چی میشدمنم جونگی رو


میدیدم؟؟!!!   

 

سحر:بروبابا با اون جونگمینت!!!!(البته سحرم


جونگی رو میدوسته ها ولی نه به اندازه


هیون)   

باران :هوی سحر مواظب باشیا که دیگه ندونستن


چیشد یهو دیدن بچه ها از خنده یکی یکی پخش زمین


شدن  بارانم زود به خودش اومد و دیدکه باسحر


کم موندن به سروکله هم


بپرن،خودشو جمع و جور کردوگفت:هاچیه؟؟؟انگار چی


دیدن؟؟/نشنیدین به


جونگی چی گفت؟؟بچه ها بازم شروع


کردن به خندیدن.بارانم دیگه نتونست چیزی


بگه گفت:خوب بچه ها امروز که دیگه


کلاس نداریم بریم خونه با این خاطره ای


که از روز اول برام موند عمراٌ دیگه سوار


آسانسور بشم.بچه ها با خنده پاشدن و


دنبالش راه افتادن رفتن خونه.


.

.


بعد از ظهر بود برای شام داشتن یه چیزی


درست میکردن ساعت 9 بود داشتن


شامشونو میخوردن حین غذا خوردن هم


رها، مهسا و الهه هم ریز ریز داشتن


میخندیدن.بارانو سحرم سر از کار اونا


درنمیاوردن ولی میدونستن که هرچیه


مربوط به اوناست!!!  


  سحر:میشه بگین براچی دارین میخندین؟بگین ماهم


بخندیم البته میدونم که خنده دار نیست و شماخودتون


پیاز داغشو زیاد میکنین!!!



بچه ها که دیگه صدای خنده هاشون بلندتر


شده بود،سحرم که بدتر ازباران اعصاب


نداشت گفت: د بگین دیگه.....     رها با


خنده گفت:یعنی شما واقعا اون نوشته رو


روی در آسانسو ندیدین این گفت و دوباره


زد زیر خنده        سحر:نمک نریز براخودت


ببینم،گفتم که دوست عشقمونو دیده


بودیم خیلی جو گیر شده بودیم بخاطر اون


بود هر کی ندونه تو که میدونی چشم من


از میکروسکوپ هم دقیقو تیزه!!(یکی بگیره


این سحرووووووو) اینو گفت وخودشم زد زیر


خنده بارانم که اینور دستشو گذاشته بود رو


شکمشو یه ریز میخدید        


الهه:وای خدا به دادمون برسه باز این بچه شروع


کرد خودشو تعریف کنه!!!!


که اینبار بارانم با خنده گفت:بچه ها بس


کنید انقد خندیدم الانه که روده هام تو


شکمم مثل مار دور هم بپیچن!!پاشین


بریم بخوابیم که فرداهم مثل امروز برا


کلاس دیرمون نشه که اگه بازم دیر بریم


استاد نمیزاره کلاس،فکر کنم فردا باز با اون


داریم با این حرفش خنده از لب بچه ها


جاشو به اخم دادومهسا گفت:باران تو هی


وسط خندمون ضد حال بزن أه خلاصه با آه و


ناله پاشدن میزو جمع کردنو و رفتن


خوابیدن(توجه: بارانوسحر تو یه اتاق.الهه و


مهسا تو یه اتاق.رهاهم چون تنهایی رو


دوس داره تو اتاقش تنهاست!!)


بارانوسحر رو به سقف دراز کشیده بودن و


هردو دستاشون زیر سرشون بود که سحر


یهو گفت:باران ماکه تا اینجا اومدیم یعنی


میشه یه روزی  من هیونو توهم جونگی رو


ببینیم؟؟من که امیدوار نیستم که


ببینیمشون!!!بارانم بهش گفت:سحر اینهمه


ناامید نباش عزیزم الان باور میکنی که با


کیو تو یه کلاس تو یه دانشگاه


هستیم؟شاید تونستیم اوناروهم


ببینیم..........منتظر جوابش بود که یهو


دیدسحر خوابیده یه فحش بهش دادو


بعد اونم با فکر جونگی به خواب رفت.


فرداصبح پاشدنو آماده شدنو یه کم


زودتر از وقت کلاسشون رفتن


دانشگاه.رسیدن به دانشگاهشون و یه کم


این ور اون ور رفتنو آخرسر رفتن


نشستن سر کلاس این بار از همه زودتر


رفته بودن بعد یکی یکی بچه ها اومدن که


یهو دیدن کیو جونگ هم اومد با دیدنش 


همه داشتن پچ پچ میکردن،بارانو سحرم


همچنان زوم کرده بودن بهش تا اینکه اومد


و ایستاد پیش اونا و گفت:سلام فکر


نمیکردم امروز بیاین بخاطر ماجرای دیروز


ولی...ادامه حرفشو دیگه نگفته ادامه


داد:حالتون خوبه بعد از اینکه من رفتم


مشکل دیگه ای پیش نیومد؟اوناهم بعد


اینکه جواب سلامشو دادن سحر گفت:چیز


خاصی نبود که بخاطرش از کلاس عقب


بمونیم.بله حالمون خوبه ممنون از


نگرانیتون واقعا ممنون اگه شما نبودین


معلوم نبود سر ما چه بلایی میومد!!!!


کیو:خوب..... استاد اومد و کیوهم بدون


گفتن ادامه حرفش از پیش ما رفت


وسرجاش نشست!


.


.


بالاخره کلاس تموم شدواستاد رفت بیرون


بارانوسحرم رفتن پیش کیو جونگ وسحر


گفت:ببخشید دوباره مزاحم میشم اما


جلسه اول(اینجارو با مکس بخونین!)ما


اخراج شده بودیم و الان نمیدونیم جلسه


اول استاد چی گفته دوستامونم چون


استاد مارو اخراج کرده بود حواسشون پرت


شده بوده وچیزی یادداشت نکردن.میشه


یادداشت هاتون رو بدین ما مطالعه کنیم


بعد بهتون برمیگردونیم!


کیو:بفرمایید.کارتون تموم شد بهم


برگردونین


اون دوتاهم  ازش تشکرکردنو رفتن سمت بچه


ها؛داشتن میرفتن که گفت:یه لحظه صبر


کنین،بعد ازجیبش یه کاغذ درآوردوبهشون


داد و گفت:اگه زودتر تموم شد کارتون زنگ


بزنین به این شماره خودم میام می


برم.سحر:آخه برا شما زحمت


میشه.خودمون میاریم فقط بگین کجا؟


کیو:این حرفا چیه خودم میام میبرم اینو


گفت وبدون اینکه منتظر جواب اونا بمونه


دستشو تکون دادو خداحافظی کردورفت.


بارانوسحرم رفتن پیش بچه ها



مهسا:انگاری دلتون نمی یومد که اون بره


نه؟؟؟؟؟؟خوش گذشت؟؟؟؟؟


باران:باباچی میگی برا خودت ندیدی داشتیم


جزوشو میگرفتیم؟یا عینکتو نزده


بودی؟؟؟؟؟؟!!!!مهسا:عینکمو زدم


عزیزم.دیدم داری جزوه می گیری اما اونی


که بعدا گرفتی رو درست حسابی ندیدم


میشه بگی چی بود؟؟؟؟با این حرفش


همشون زدن زیر خنده.هنوزخنده ی باران تموم


نشده بود به زور خودشو کنترل کردو


گفت:آهان اونو میگی؟؟شمارش بود داد


بهمون و گفت هرموقع کارتون تموم شد


زنگ بزنین بیام ببرمش.بعددوباره شروع


کردم به خندیدن


تو خونه:

سحر:الهه جونم ناهار آمادس؟؟


الهه:آره بیاین میزو بچینین که


بخوریم.ناهارو خوردنو همشون پاشدن


دونفر ظرف هارو شستن وبقیه هم خونه


رو مرتب کردن


سحر:باران نمیخوای بهش زنگ بزنی بیاد


ببره؟؟؟جون اون به جزوش بنده


ها............هه هه هاها هاها



باران:سحرتوچرا بلد نیستی مثل آدم


حرف بزنی.خودت زنگ بزن من حوصله


ندارم



سحر:باشه خودم زنگ


میزنم.سحرگوشیشو برداشت شماره رو


گرفت


سحر:سلام کیوجونگ شی من سحرم


بخاطر جزوتون زنگ زدم


کیو:.......


سحر:ممنون میخواستم ببینم کی میاین


دنبال جزوتون؟


کیو:.......


سحر:باشه پس آدرسو براتون اس میکنم


کیو:.......


سحر:خواهش میکنم فعلا.


ساعت 6 بعد از ظهر بود که صدای زنگ در


اومد رها رفت دروباز کرد راهنماییش کرد تا


بیاد داخل.


کیو:ببخشیدمزاحم شدم


رها:مراحمین بفرمایین


کیو اومدداخل بقیه هم باهاش سلام و احوال


پرسی کردن و دورهم نشستن؛بعد


چندمین سحرجزوه کیورو آورد داد بهش و


گفت:خیلی ممنونیم خیلی کمکمون کردین



کیو:خواهش میکنم شما مثل خواهرای من


هستین هرموقع کمک خواستین یا کاری


داشتین من درخدمتم!اینو گفت وپاشد و


یکی یکی ازشون خداحافظی کردو رفت.


سحر:چه زود دختر خاله پسرخاله


میشه!!!شمامثل خواهرای من


هستین!!!!!!!اینو گفتو زد زیرخنده


باران:آها اینه دیگه یکی پیداشد که


بهمون خوبی کنه تو احمق هی مسخرش


کن!


سحر:من غلط بکنم مسخرش کنم فقط


خندم گرفت چیکارکنم؟!!


یک ماه بعد:


گذشت این چند وقت باعث شده بود که بچه ها


با کیو خیلی صمیمی بشن و واقعا دوست


خووبی براشون شده بود


حتی یه بارم اونارو خونشون بردو دابل اس


رو دیدن البته چون کارداشتن درست حسابی ندیدن.انقد ذوق کرده بودن و توشک


بودن که اصلا نمیدونستن دارن


چیکارمیکنن.


.


.


یه روز تو خونه نشسته بودن که بچه ها


دروباز کردن وکیو پرید تو خونه


رها:چته تو چرا این جوری میای؟؟!!!!


کیوهم با خوشحالی اومد کنارشون نشست


وبا خوشحالی گفت:اول سلام دوم اینکه


خوب چیکار کنم گفتم شاید خوشحال


بشین بخاطر کاری که براتون کردم!که برا


شما فک کنم خبر خوبی باشه!


مهسا:خوب اینکه از قیافت معلومه


نمیگفتی هم میفهمیدیم حالا بگو چیه؟


کیو:.........






هیون
سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 04:20 ب.ظ
ممنون
گومائو
negin
چهارشنبه 26 فروردین 1394 08:30 ب.ظ
i love it
عالی بود ممنون
شنبه 9 اسفند 1393 12:00 ق.ظ
وای سلام خیلی داستان قشنگی شده
ممنون اونی
هانیه
جمعه 1 اسفند 1393 04:03 ب.ظ
سلام من از این وب شما خوشم نمیاد
پاسخ binam-_- : مرسی
شادی
پنجشنبه 2 بهمن 1393 02:05 ب.ظ
عالی بود
شادی
چهارشنبه 3 دی 1393 09:25 ب.ظ
عالی عالی



ادومه ادومه
فریماه
یکشنبه 23 آذر 1393 11:05 ب.ظ
شیلام آجی شیرینن.. چ خفرا ...؟؟
وای نیدونی چقد دلم برای اومدن تو نت و سر زدن ب وب های کره ای و نظر گذاشتن براشون تنگیده بو ... برای اون روزای آزادی !!!
الان موقع مدرسه ست و درس و درسو درس
حتما بهم بسر .... بای
یلدا
سه شنبه 27 آبان 1393 08:20 ب.ظ
سلام
آپم
parya
سه شنبه 27 آبان 1393 12:57 ب.ظ
ممنونم اونی جون
سجاد هیونگ جون
دوشنبه 26 آبان 1393 09:08 ب.ظ
سلام عزیزم نه چرا فراموشت کنم
نفسم من لاینو تو لپ تابم نصب کردم خواستی بیا این شمارمه09355507514بزن تئ گوشیت منو تو لاین پیدا میکنه
بدن میخوام گره دابل اسی بزنم فعلا بلد نیستم
شادی
دوشنبه 26 آبان 1393 03:19 ب.ظ
اونی لطفا زود زود اپ کن
شادی
دوشنبه 26 آبان 1393 03:19 ب.ظ
چرا خیلی دیر دیر میذارین
شادی
دوشنبه 26 آبان 1393 03:18 ب.ظ
عالی بود
parya
یکشنبه 25 آبان 1393 01:24 ب.ظ
thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.