تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - داستان رویای شیرین قسمت4-2

داستان رویای شیرین قسمت4-2

 

نوشته شده توسط:کیم ستاره

سلااااااااااااااااام.عزیزای

دلممممممممم.بالاخره.اومدمممممممم.شرمنده.عروسی.عموم.بودنمیتونستم.بیاممممممممم

ایشا....شماهم.همیشه.توخوشی وشادی  باشین


خوب.اونییییییییییی.شیرینمم.ک.اومده.الهیییییییییییییییی.قوربونت.بشمممممممممممممممممم

دانشجوهم.ک.شدیییییییییییییییی

مبارکه.فداتشم.آجییییییییییییییییییییییییییی


خوب.برین.ادامه.داستان روبخونین.گلای.من






یه لحظه برگشتن سمت بچه ها که سحروباران با


دیدنش شاخ در آورده بودن اصلا باورشون نمیشد که اون


اینجا باشه.اون کجا اینجا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟بارانوسحر دستشونو


جلو دهنمون گذاشتنموآروم جیغ کشیدن و با صدای


آرومی گفتن:کیوجووووونگ


با دیدنش خیلی تعجب کرده بودن انگار برق سه فاز


بهشون وصل کرده بودن،کلا یادشون رفته بود وسط کلاس


پیش استاد وایسادن و این کارارو میکنن!!!!!!!!


که ی لحظه رها نزدیک گوش باران اسمشو صدا کرد اونم که بدش


اومده بود گفت:ها چته دیوونه؟؟؟!!!کر که نیستم آرومم


بگی میشنوم،تمرین صدا که نمیکنی با این صدای.......


که صدای بلند استاد اومد که با اشاره به بارانو سحر


گفت: شما از کلاس برین بیرون لطفا.


بارانو سحرم که از خجالت سرخ شده بودن ولی باز به کیو


جونگ داشتن نگاه میکردن بعد چند لحظه رفتن سمت


در و خارج شدن اما رها و الهه ومهسا تو کلاس


نشستند


باران از اینکه تو اولین جلسشون از کلاس بیرون شده بون


یه کم ناراحت بود اما سحربیخیال  بود و خنده به لب


داشت با دیدنش باران حرصش گرفت و گفت:چته سحر؟؟؟انگار


نه انگار که از کلاس اخراج شدیم!!!!!!!!!!بازم


میخندی؟؟؟؟؟؟؟حالا چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟سحر:اشکالی


نداره عوضش کیو جونگو دیدیم


بارانم که بدش نیومده بود از حرفش گفت:آره.......


بالاخره با کمی خنده و خوش حالی رفتن سراغ آقای


جانگ(مثلا رئیس دانشگاه) تا بهش بگن چه اتفاقی


افتاده.


درو زدنو وارد شدن و با من من کردن ماجرارو توضیح


دادن


آقای جانگ خندید و گفت:پس شماهم طرف دار اونا


هستین؟


اوناهم سرشونو انداختن پایینو گفتن: بعله!!!!!!!


جانگ اینبار با صدای بلندی خندید و گفت:شما میتونین


برید و از جلسه ی بعد برین سر کلاس هاتون من با


استادتون حرف میزنم.


باران و سحرم که خوشحال تر شده بودن ازش تشکر


کردنو رفتن بیرون.باران به سحر گفت:سحر انگار ما اولین


نفری نبودیم که این بلا سرمون اومده بود!!!!!!!!


سحرم خندیدوگفت:آره........... بعدش گفت:تابچه ها


بیان بیرون تقریبا یک ساعت وقت داریم بیا بریم طبقه


های دیگه رو یه نگاهی بندازیم و یه کم آشناشیم.رفتن


سمت آسانسور و دکمه رو زدن تادرباز شه.چندبار اینکارو


کردن بالاخره بعد چندبار زدن باز شد و رفتن داخل


وحرکت کرد.


آسانسور ایستاد فکرکردن رسیدن جایی که میخواستن


اما وقتی میخواستن دکمه باز شدن رو بزنن برن بیرون


با تکون شدید آسانسور هردوشون به هم


خوردن،ازترسشون هیچکدومشون نمیتونستن حرفی


بزنن فقط همدیگرو نگاه میکردن


باران:سحر حالا باید چیکارکنیم اینجا دیگه گیر افتادیم من


میترسم......


سحر:باباخودتو کنترل کن این حرفاچیه پشت سرهم داری


براخودت میبافی؟؟؟؟؟؟


چنددقیقه گذشت دیگه از جیغ کشیدن خسته شده


بودن یهو سحر گفت:بزار به بچه ها زنگ بزنیم شاید اونا


تونستن کاری بکنن..........هرچی زنگ زدن هیچکدوم از


بچه ها جواب نمیدادن.


سحر:جواب نمیدن باران!!!!!!


باران:بابایادت نیست رفتنی کلاس هممون گوشی


هامونو گذاشتیم رو بی صدا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!سحر:خوب


حالاباید چیکار کنیم؟؟؟؟


نشسته بودم باسحر از بد بختی هاشون حرف میزدن اما


از اینکه لااقل کیوجونگ رودیده بودن ،تو اون وضعیت


لبخندی به لبشون نشست.بعدش باز شروع کردن به جیغ


کشیدن،میدونستن کسی صداشونو نمیشنوه اما بازم این


کارو میکردن انقد جیغ کشیدن و کمک میخواستن که


دیگه خسته شدن و هیچکدومشون نای حرف زدن


نداشتن.


همینجوری نشسته بودن و به همدیگه تکیه داده بودنو


بی صدا گریه میکردن و دیگه نفس کشیدنم براشون


سخت شده بود!!!!!!!


که یهو سحر با صدای بلندی زد زیر گریه بارانم برا اینکه


آرومش کنه خواست سحروآروم کنه که خودشم بدتر از اون


گریه ش گرفت و اونم شروع کرد به گریه کردن هردو با


صدای بلندی داشتن گریه میکردن که یهو یه صدایی


شنیدن چشاشونو باز کردنوگوشاشونوتیزکردن..دیدن اره


واقعا یه صداهایی داره میادبعدش بازم جیغ کشیدنو


کمک خواستن.که صدای یه مرد اومد که میگفت:لطفا


آروم باشین الان میاریمتون بیرون


بارانوسحرم که اینبار از خوشحالی داشتن گریه میکردن


اما دیگه خودنونو جمع و جور کردن......


.


بعد چند مین بالاخره تونسته بودن از اون آسانسور


لعنتی بیان بیرون،همین که بیرون اومدن بچه ها اومدن


پیششونو و یکی یکی بغلشون کردن.الهه یهو گریش گرفتو


زد زیر گریه


سحر:چیه الهه؟چته؟حالاکه نمردیم  زنده ایم هر موقع


زنده به گور شدیم و مردیم اون موقع زار زار گریه کن،آهان


من که بهت قول دادم تاتوروکفن پوشت نکردم


نمیمیرم،انگار یادت رفته ها؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!


الهه هم یکی به پهلوی سحر زدو گفت:سحرررررررر خوب


نگرانت بودم دیوونه این از خوبی من


باز زد زیر گریه


رها:سحر حالا وقت گیر آوردی واسه این حرفات اینجا ما


به جای شما مردیمو زنده شدیم اونوقت تو.....


سحرالهه رو بغل کردو گفت:باشه ببخشید شوخی کردم


یهو دیدن مهسا نیست این ور اون ورو نگاکردن دیدن


گوشه دیوار نشسته داره بیصدا گریه میکنه،رفتن پیشش


وباران گفت :مهسا تو چته دیگه عزیزم؟


مهسا:باران دیگه این کارارو نکنین خیلی ترسوندین مارو


بعدش باران بغلش کردو باهم بلند شدنو داشتن میرفتن


پیش بقیه بچه ها  که دیدن آقای جانگ هم  اومد و با


دلهره گفت:سالمین:چیزیتون که نشده؟؟؟؟بیاین بریم


دکتر حالتون خوب نیست


اوناهم که هل شده بودن به جای بارانوسحر رها گفت:نه ممنون


چیزیشون نیست حالشون خوبه خداروشکر.


آقای جانگ هم یه نفسی بیرون دادو گفت:خداروشکر .باز


اگه چیزی لازم داشتین  من درخدمتم بعد خداحاظی کردو


رفت.


بعداز خدافظی باران رو کرد به بچه ها و گفت:فکرکردین


بهمون داشت خوش میگذشت که دنبالمون


نگشتین؟؟!!!!!!!


مهسا:نه به خدا کل دانشگاهو دنبالتون گشتیم اما فقط


این طبقه مونده بود.


الهه:حالاشماچرا سوار آسانسور شدین؟ندیدین مگه رو


درش نوشته بود خرابه و میخوان تعمیرش


کنن؟؟!!!!!!!سحر:نه باباانقد ذوق کرده بودیم که هیچی


نفهمیدیمو ندیدیم


رها:یعنی با دیدنش اینهمه مخت جابه جا شده


بود؟!!!!!!!


سحر:رها این حرفا چیه؟مگه هیونو  دیده بودم که اون


همه از خودم دربیام؟؟؟حالا این حرفا عوض دل گرم کردن


منه؟!!!!!!!! راستی کدومتون گفتین که ما تو


آسانسور گیر افتادیم رهاهم به اونورسالن اشاره کرد........


بارانو سحرم رفتن به طرفش که گوشه ی سالن ایستاده


بود،رفتن نزدیک تر؛دیدن که با گوشیش حرف


میزنه.منتظر شدن تا کارش تموم شه.حرف زدنش که


تموم شد سحر یه سرفه کوچیکی کرد تا کیو متوجه ما


بشه....برگشت طرفشون و گفت:.....











هیون
سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 03:06 ب.ظ
واییییییییییی امید وارم که ادامش دهی
شادی
چهارشنبه 3 دی 1393 09:23 ب.ظ
عالی بود.
Negin*Inspirit
جمعه 9 آبان 1393 05:53 ب.ظ
سلام دوستم با قسمت 31 داستانم آپم حتما بهم سر بزن...
سجاد هیونگ جون
سه شنبه 29 مهر 1393 05:20 ب.ظ
سلام عشقم نیستی؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ binam-_- : سلام داداشییییی
شادی
دوشنبه 28 مهر 1393 11:39 ب.ظ
یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟
تووبسایت قبلیتون خیلی فعال بودین حالا اصلا نظرات رو هم تایید نمی کنید چرااااا؟
پاسخ binam-_- :
شادی
دوشنبه 28 مهر 1393 11:38 ب.ظ
عالی بود ولی کم
تارا=دنیای هیون و من
یکشنبه 27 مهر 1393 02:54 ب.ظ
سلاممممممممممممم گلگلکم بدو بیا یه پست عالیییییییییییییییییییییییی گزاشتم نظر نشه فراموش
پاسخ binam-_- : چشم گلممممممممم
هستی هیونی
شنبه 26 مهر 1393 12:41 ق.ظ
سلام عزیزم خوشحال میشم به وب منم سر بزنی
هستی کریسی
یکشنبه 20 مهر 1393 08:02 ب.ظ
منتظرتم بای
هستی کریسی
یکشنبه 20 مهر 1393 08:02 ب.ظ
عکساهم عالی بود
هستی کریسی
یکشنبه 20 مهر 1393 08:01 ب.ظ
بدو بیا اپمممم نظر زیاد بزاریاااااااا
هستی کریسی
یکشنبه 20 مهر 1393 08:01 ب.ظ
چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هستی کریسی
یکشنبه 20 مهر 1393 08:01 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟
dina
شنبه 19 مهر 1393 09:11 ب.ظ
اونی عااالی بود دمت گرم ادامشو زود بزار
sister
جمعه 18 مهر 1393 07:55 ب.ظ
وای بیچاره ها چه بلایی سرشون اومد
وای ولی چه خوب میشه ها ادم یه دفعه ای سرشو بیاره بالا ببینه کیو جلوشه وای من یکی که غش مییکنم
sister
جمعه 18 مهر 1393 07:53 ب.ظ
سلام اجی چرا خبرم نکردی
شیرین
جمعه 18 مهر 1393 05:07 ب.ظ
وای نفسه منننننننننن ایشالله مبارک باشهههه
ممنونم بابته تبریکت عشقه منننننننننننننننن
دیلم برات تنگ شده بود نفسه مننننن وای آجیه گلممممم
شادی
جمعه 18 مهر 1393 01:00 ب.ظ
میشه به سارا جون بگی ادامه داستانشو بذاره
شادی
جمعه 18 مهر 1393 12:59 ب.ظ
ادامه داستانت رو کی میذاری رو بگو
جمعه 18 مهر 1393 12:58 ب.ظ
عالی بود
parya
جمعه 18 مهر 1393 09:18 ق.ظ
thanks
سجاد هیونگ جون
جمعه 18 مهر 1393 01:05 ق.ظ
سلام ابجی خوفففففففففففف من
خوفیییییییییییییییییییییییییییییییی

بیا وبم پست ویژه در باره کجله ثمین گذاشتم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.