تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - داستان رویای شیرین قسمت4پارت1

داستان رویای شیرین قسمت4پارت1

 

نوشته شده توسط:کیم ستاره


سلاممممممممممم.اونی.جونیااااااااام.برین.ادامه.ک.حرف.خاصی.موجودنیستتتتتت










دیگه تا اون موقعی که برسنم صداشون درنیومد فقط باهم پچ پچ

میکردن.


.



.


.


تا اینکه تو فرودگاه کره پیاده شدن و رفتن چند لحظه تو


سالن نشستن و همشون با تعجب داشتن اطرافشونو دید


میزدن.


باز بارانو سحر یه چیزایی از زبونشون میدونستن چون هم


علاقه داشتن هم کلاسش رفته بودن اما مثل خودشون


زیاد تند تند نمیتونستن حرف بزنن.


مهسا گفت:بابا حوصله ام سر رفت پاشین بریم


دیگه.


الهه:کجا؟؟؟!!!! مگه جاداریم که بریم؟!!بارانم


گفت:خوب بریم ببینیم میتونیم هتلی چیزی پیدا


کنیم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!


خسته بودن ولی به زور از جاشون بلند شدن و


رفتین.رسیدن به یکی ازهتل هاکلید یه اتاق چند نفره رو


گرفتن و رفتن تو اتاق ،همشون یه گوشه یا رو تخت یا رو


کاناپه ای چیزی دراز کشیدنو همونجا خوابشون برد.بارا


صبح ساعت 10 با غر غر های سحر بیدار شد و


نشست درحالی که چشاشو با دستاش باز نگه داشته


بود به سحر بدو بیرا  میگفت چون نزاشته بود بخوابه


به زور سحر از جاش بلند شد و سحر گفت:باران زودباش


دیگه بریم بیرون.


باران که از هیجان  شب رو خوب نخوابیده بود گفت:بابا


چه خبرته سحر؟؟؟؟؟؟؟؟حتما الانم بخاطر این منو بیدار


کردی آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میخواستم


بخوابماااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!


سحر:باران خودتو جمع کن زود باش من حوصله


ندارمااااااااا یهو دیدی بلا ملایی سرت آوردم.


 میخواستن برین که دیدن الهه هم بیداره ازشون پرسید


کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!اوناهم به بیرون اشاره کردن


الهه هم گفت:میشه منم بیام؟؟؟؟؟؟؟


سحر:باشه عزیزم فقط زودباش که دیرمون شد.......


الهه هم آماده شدو درس ساعت 11 از خونه زدن بیرون


همین که از در هتل بیرون اومدن بارانو سحر دوتاشونم


باهم یه واییییییییییی بلند گفتن که از اونور الهه


گفت:چیه ؟؟؟؟چی شده؟؟؟؟؟؟؟


اوناهم به خودشون اومدن و سحر گفت:هیچی بابا اومدنی


چون شب بود و خسته بودیم زیاد توجه نکردیم الان


میبینیم که اینجا چقد قشنگهههههههه بخاطر اون شاخ


درآوردیم!!!!!!!!!خلاصه الهه هم به جمع ندیده ها پیوست


و سه تایی باهم عین ندیده ها داشتن این ور اون ورو


نگاه میکردن که  یهو سحرجیغ زدو گفت:ب...با...باران


دابل ...اس...


بارانم که هول ورش داشته بود


گفت:ک..ک...کو؟؟؟؟؟؟کجان؟؟؟؟؟؟؟؟سحر


گفت:اوناهاشن.........


بارانم که نمیدیدشون گفت:کووووووووووو


سحررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منو داری سر کار میزاری؟؟؟؟؟؟؟


سحر:نه بخدا راس میگم.....


باران:پس کجان؟؟؟؟؟؟چرا من


نمیبینمشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!



سحر:وای باران برات متاسفم عکس به اون بزرگی رو


نمیبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟باران:سحر بریم خونه می


کشمت.خودمم میدیدم عکسو.


دیوونه فکر کردم خودشونو دیدی که اینقد ذوق


کردی!!!!!!!!!!!!


سحر:خله اگه خودشونو دیده بودم که اینجا نبودم!!!!!!


الهه:خوب حالا تموم کنین  این بحثتونو.اگه میخواین چیزی


بخرین،زود بخرین بریم خونه بچه ها نگران میشن!....


سحر:نه چیزی لازم نداریم بریم خونه که الان رهاو مهسا


بیدار شدنو خونه رو بهم زدن درس عین بچه ها!!!!!!!!!!!!


خلاصه بعد 2-3 ساعت برگشتن خونه و بابچه ها کلی


گفتنو خندیدن و خوش گذروندن،شبو با خوشحالی


خوابیدن وصبحش بیدار شدن صبحانه خوردنو همشون


آماده شدن برن دانشگاهی که اونارو معرفی کرده بودن


ثبت نام کنن.


اومدن بیرونو یه تاکسی گرفتنو رفتن داشگاه.


رسیدن دانشگاه باز همشون عین ندیده ها داشتن


اطرافشونو دید میزدن که رها گفت:باباچتونه


؟؟؟؟؟؟؟دانشگاه ندیدین؟؟؟؟؟؟؟؟از الان خودتونو سوژه برا


اینا نکنین مثل آدم رفتار کنین دیگه!!!!!!!!!!!!


بالاخره با اون حالشون رسیدن به دفتر رئیس،درو زدن


داخل شدن بعد اینکه خودشونو معرفی کردنو گفتن از


کجا اومدن،کلی اونارو تحویل گرفت و دعتشون کرد تا رو


صندلی بشینن......خلاصه بعد کلی حرفیدن رئیس


گفت که بچه ها خیلی خیلی متاسفم که اینو میگم ولی ضرفیت


کلاس هامون پره باید شما از 1 یا دو ماه دیگه شروع


کنین بیاین به کلاس هامون اشکالی که نداره؟؟؟؟؟


بارانو سحرم که بدشون نیومده بود قبول کردن و ازش تشکر


کردنو اومدن بیرون کمی  خیابونارو گشتن و


بعد رفتن خونه.


توخونه همشون نشسته بودنو با یه چیزی سرگرم بودن


که سحر یهو گفت:الهه.رها.مهسا شما میتونین یه کاری


انجام بدین؟؟؟؟؟؟؟؟


رها:چرا بارانو نگفتی فقط ماسه تارو گفتی؟؟؟؟؟



الهه:رها ساکت باش ببینیم چی میگه!!!!!!!


مهسا:د سحر بگو دیگهههههه!!!!!!!!!


سحر:ماکه حداقل تا 2 ماه دیگه بیکاریم


بچه ها گفتن:خب که چی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


سحر : بهتر نیست شما سه تا برین زبان کره ای رو یاد


بگیرین؟؟؟؟


با کلی بحث و حرفیدن بالاخره بچه هارو راضی


کرد.قرارشد بعد چندروز برن براشون یه نفر و پیدا کنن


که اینا برن کلاسش.که کارشون جور شدو بچه ها رفتن که


زبان کره ای رو یاد بگیرن!!!!!!!


.


.


بچه ها هر روز با ذوق میرفتن کلاس و با خوشحالی


برمیگشتن خونه.هر روز که بیشتر از روز قبل  یه جیزی یاد


میگرفتن بیشتر از زبان کره ای خوششون میومد.


تو این مدت هم بارانو سحر که بیکار بودن رفتن دنبال


خونه. گشتنو یه خونه خوب پیدا کردن حداقل  تا موقعی


که اینجا بودن اجارش کردن.


خلاصه این دو ماه هم اینجوری تموم شد و قرار بود دو روز


دیگه برن دانشگاه،بچه ها از خوشحالی همش سرو کله


هم میپریدن و کلی باهم شوخی میکردن و میخندیدن.


این دو روز هم با خوشحالی و آماده شدن خودشون 


گذشت.صبح به زور با صدای زنگ گوشی سحر بلند شدو بچه


هارو بیدار کردو زود یه کم صبحونه خوردنو آماده ی


رفتن  بودن که الهه گفت:باران لهجه م ضایع


نیست؟؟؟؟زیاد ملومه لهجه دارم؟؟؟


سحر:ای وای ی ی ی فدای لهجت اصلا نداری!!!!!!!!!!


الهه:سحرررررررررررر


سحر:چیه عزیزم چیز بدی که نگفتم!!!!!!من خودمو فدای


کمتر کسی میکنماااااااااتوهم از خداتم باشههههههههه


الهه:سحررررر


سحر:آره بابا خوبه!!!!!!عین کره ای ها حرف


میزنی!!!!!!!!!اصلا مو نمیزنه!!!!!!!واقعا اینو راست گفتم


حرف زدنت خوبه!!!!!!!!


الهه:باشه گوشام دراز شد.ممنون.باران نظرتو چیه؟؟؟؟؟؟


بارانم که انقد خندیده بود نمیتونست حرف بزنه فقط


گفت خوبه


وقتی خندیدنشون تموم شد تازه یادشون افتاد که


میخواستن برن دانشگاه


.


با عجله رفتن یه تاکسی گرفتنو رفتن.


بالاخره رسیدن دانشگاه و رفتن جلو در کلاسشون چند


لحظه اونجا وایسادن تا نفس بگیرن،وقتی وارد کلاس


شدن  دیدن متاسفانه استاد تشریف اورده و داره با بچه


ها حرف میزنه،اون موقع بود که متوجه شدن همه دارن


اونارو میبینن.یه لحظه برگشتن سمت بچه ها که سحروباران با


دیدنش شاخ در آورده بودن اصلا باورشون نمیشد که اون


اینجا باشه.اون کجا اینجا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟بارانوسحر دستشونو


جلو دهنمون گذاشتنموآروم جیغ کشیدن و با صدای


آرومی گفتن:..............






مبینا
یکشنبه 20 مهر 1393 11:52 ب.ظ
جیگرم ینی عاشقشم
شادی
سه شنبه 15 مهر 1393 04:28 ب.ظ
ادومه می خوممممممم
لیلا
یکشنبه 13 مهر 1393 02:08 ب.ظ
سلام اجی چرا خبرم نکردی؟
وای خیلی جالب شد کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
مبینا
شنبه 12 مهر 1393 07:33 ب.ظ
عاشقشم عشقم...
شادی
چهارشنبه 9 مهر 1393 05:59 ب.ظ
الووو...
.
.
.
.
.عزیزم
.
.
.
.
.
.
کجایی؟
مبینا
یکشنبه 6 مهر 1393 06:07 ب.ظ
عاشقه خنده هاشونم....
Andisheh
جمعه 4 مهر 1393 03:28 ب.ظ
عالی........
کیم هستی
جمعه 4 مهر 1393 01:47 ق.ظ
سلام اونی ستاره این قسمت داستانت هم مثل همیشه عالی بودراستی عزیزم بالاخره اومدم واسه ی اپم خبرت کنم ببخشید که همیشه یادم میرفت ولی الان یادم اومد با پسر دیوونه البته دور از جون هیون ههه اپم اگه خواستی قدم روی چشمم بذار و تشریفتو بیار عشقم....راستی به پستای پایینی رفتی باید یکم بگردی بی زحمت
شیرین
پنجشنبه 3 مهر 1393 04:06 ب.ظ
سلام عشقمممممممممممممممممم
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:14 ق.ظ
منتظر اپ های بعدیت هستم.بای اونی گلممممممممم
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:13 ق.ظ
ستاره من عاشق وبتم واقعا میگم خیلی قشنگه و مهم تر از همه كاملهههههههههه
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:13 ق.ظ
ستاره جونم منم اپم منتظرتم
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:12 ق.ظ
خیلی باحال شده
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:12 ق.ظ
این قسمتش عالی بود ولی كم بودددددد
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:11 ق.ظ
اخ جونننننننننننننن داستان.
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:11 ق.ظ
خوبی؟مرسی خبرم كردی
اتنا
پنجشنبه 3 مهر 1393 09:11 ق.ظ
سلامم ستاره جونی
hassan
چهارشنبه 2 مهر 1393 07:34 ب.ظ
سلام ستاره خانوم خیلی خوشحالم که با هم تبادل لینک کردی....
من سعی میکنم هفته ای دو سه بار بهت سر بزنم ...
خوشحال میشم تو هم بهم سر بزنی
یلدا
چهارشنبه 2 مهر 1393 06:00 ب.ظ
واسه ی قسمت بعدش خبرم کن
یلدا
چهارشنبه 2 مهر 1393 05:59 ب.ظ
هرچقدر فکر کردم نفهمیدم کی بود
یلدا
چهارشنبه 2 مهر 1393 05:59 ب.ظ
عجب داستانیه
یلدا
چهارشنبه 2 مهر 1393 05:58 ب.ظ
سلام عزیزم
sahel
سه شنبه 1 مهر 1393 08:41 ب.ظ
قشنگ بود
پاسخ کیم ستاره : فدات.بشممممممممممممم
ailinღyoungi
سه شنبه 1 مهر 1393 05:56 ب.ظ
سلام عزیزم خیلی ممنون
پاسخ کیم ستاره : سلام.گلم.خاهش.میکنم
F@TeMeH
سه شنبه 1 مهر 1393 05:44 ب.ظ
مرسی فدات شم.شرمنده نمیتونم زیاد كامنت بدم اخه میدونی ك درس دارم ا امروز شروكردم
پاسخ کیم ستاره : خاهش.گلمممممممممممممممممممم
اشکالی.نداره.نفسممممممممممممممممم
موفق.باشی.گلم
شادی
سه شنبه 1 مهر 1393 04:32 ب.ظ
چه عجب کیم ستاره جا نپس معجزه شد؟
پاسخ کیم ستاره : عوض.تشکره؟
سمیرا
دوشنبه 31 شهریور 1393 08:46 ب.ظ
ستاره جون به سایتم هم سربزن اگه هم لینکم کردی خبرم کن
پاسخ کیم ستاره : حتماااااااااااااااااااااااا
فاطمه عاشق همیشگی هیون جونگ
دوشنبه 31 شهریور 1393 08:46 ب.ظ
سلام عزیزم میشه لینکم کنی منم لینکت میکنم ازسایت قشنگت هم ممنون بوس
پاسخ کیم ستاره : سلام.گلممممممممممممممم
لینکی.عزیزدلممممممممممم
خاهش.فداتشم
سمیرا
دوشنبه 31 شهریور 1393 08:44 ب.ظ
سلام عزیزم ممنون ازسایت قشنگت باتبادل لینک موافقی من لینکت کردم لینکم کن
پاسخ کیم ستاره : سلااااااااام.گلم
مرسی.ازنظرتتتتتتتتتتتتتتتت
منم.لینکت.کردم.نفسیییییییییییییییییی
parya
دوشنبه 31 شهریور 1393 07:08 ب.ظ
من بگم من بگم کی بود
ممنون
پاسخ کیم ستاره : بگوبگوعزیزمممممممممممممممم
خاهش.فداتشم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30