تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - داستان رویای شیرین قسمت3.پارت1

داستان رویای شیرین قسمت3.پارت1

 

نوشته شده توسط:کیم ستاره

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.اونی.جونیاممممممممممممممم

خوبینننننننننننننن

برین.ادامه.براداستانننننننننننننننن






گروه پسراهم 4 نفری بود گروه اوناهم مثل گروه دخترا که کلادختر بودن اوناهم


کلاپسر بودن ولی یکی از اون پسرا


پسرخوبی بود و باران همیشه از رفتارش خوشش میومد که اسمش سعید


بود.

خلاصه رفتم کنارشون ایستادموبعد سلام و احوال پرسی و.........سرصحبت رو باز کردم ماجرارو توضیح دادم.فرزادم

چون شیطونیش گل کرده بود


قسمت3



گفت:خوب خانم باران حتما میخواین قبول کنیم آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!


بارانم که نمیخواست حداقل پیش فرزاد کم بیاره منتظر بقیه حرفش نموندو گفت:


با خودتونه من فقط خواستم به خاطر دوستم اینکارو بکنم نه به خاطر


خودم!!!!!!چون دوستم علاقه زیادی به کره داره خواستم ببینم اگه بشه


خوشحالش کنم که اصلا نباید میومدم پیشتون (خودبارانم علاقه داره ها اما به


خاطر فرزاد اینجوری گفت)، چون تو الان داری فکرمیکنی که شاید کارم بهت


افتاده .اینو گفت و بابقیه خداحافظی کردم و رفت که فرزاد با صدای بلندی


گفت: وایساااااااا ببینم چی با خودت میگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!بارانم قیافه ی


جدی ای به خودش گرفت وبرگشت طرفشو گفت:چیهههه کاری


داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!



فرزادهم که منظورشو فهمیده بود گفت :هیچی میتونین برین!!!!!!!!


ببخشیدامامنتظراجازه ی شمانبودم



بارانم دوباره برگشتو ادامه راهشو رفت ، همین که از در بیرون اومد تغییر


قیافشو،خودشم حس کرد چون دیگه ناامیدو ناراحت شده بود که نتونسته


بود کاری برای سحر بکنه.یه امیدی هم که داشت از دست داده بود!!!!


با ناراحتی رسید خونه،سحرمثل همیشه پشت پیانو نشسته بودو یه


آهنگ ملایم میزد،واقعا کارش حرف نداشت بارانم پیانو بلدبود ولی به پای


سحر نمیرسید عوضش بارانم ویالون رو به گفته دوستاش خوب میزد بعدش


چشمش به مهسا و الهه افتاد که انگار نوبت نوبتی گیتار می زدن اوناهم


کارشون خوب بود.برانورهاهم به ویالون علاقه داشتن ولی بااین حال دید


رهانشسته و شبکه های تلویزیون روبالاپایین میزنه.رفت کنارش نشست و


گفت چی شده رهاجونم چراتو نشستی؟؟؟؟!!!!!!رهاهم که معلوم بوداصلا


حوصله ی هیچ کسو نداره گفت:چیزی نیست فقط حوصله ندارم....بارانم که


دید قیافش اینو نمیگه انگار با یکی دعواش شده بود از الهه پرسید اونم با


اشاره بهش فهموندکه کاریش نداشته باشه بارانم بی صدا پا شدم و رفتم و


لباساشو عوض  کردو اومد پیش بچه هاواونم ویالونوبرداشت و شروع به


تمرین کردن کرد آخه اون 5 نفر رشته شون موزیک و....... بود.



خلاصه باصدای اینا خونه رو گذاشته بودن رو سرشون...



.



.



صبح زود بچه ها از خواب بیدار شدن آماده شدنو رفتن دانشگاه چون


اکثر کلاس هاشون یکی بود همه باهم رفتن.دیر کرده بودن ولی خداروشکر به موقع سرکلاس


رسیدن همین که رسیدن و خواستن بشینن فرزاد باصدای بلندی ،طوری که دخترا


بشنون گفت:بازم این خواب آلو های کره ای دیر کردن!!!!شانس آوردن که


استاد نیومده!!!



سحرو الهه هم که زورشون اومده بود به خاطر حرف فرزاد دهنشونو باز کردن


که جوابشو بدن که استاد درو باز کردو اومد سرکلاس.



سحر و الهه هم حرفشون تو دهنشون موند و فرزادهم هم یه نگاه به اونا


انداختو شکلک درآورد که این کارش باعث بیشتر عصبانی شدن


سحرومهساشد.باران چیزی نگفتپ چون میدونستپ کارش تو دست اونا


لنگه!!!!!!



.



.



بعد اینکه کلاس تموم شد الهه گفت زود باشین بریم که حوصله ی این ترپچه


رو ندارم،بابچه ها زدن زیر خنده ...الهه هم باعصبانیت گفت:براچی میخندین


؟؟؟؟؟؟!!!!!!!زودباشین دیگه!!!!!! بچه ها داشتن میرفتن که یکی باحالت


دو اومد طرفشون،الهه فکر کرد سعیده باعصبانیت برگشت طرفش ولی زود


خودشو جمع کردو گفت:ببخشید فکرکردم اون پسره فرزاده


ببخشید.....سعیدهم خندیدو گفت:اشکالی نداره بعدش رو کرد به بارانو و


گفت:باران خانم میشه چند لحظه باهم حرف بزنیم؟؟؟؟؟!!!!



که  چشمای سحرم چهارتا شد انگار میخواست با چشاش بارانو بخوره!!!سحر یه نگاه


چپ به باران تحویل داد وبا دستش زد به پهلوش و همونطور که چپ چپ بهش نگاه


میکرد گفت:ماحیاط منتظریم اینو گفت و رفت.بعدم رها چپ  نگاهش کردو


رفت اما معنی کار اونو نمیفهمید!!!!!!!!!!!بقیه بچه هاهم رفتند بیرون.



بعد اینکه رفتن رو کرد به سعیدو گفت:ببخشید که منتظر تون گذاشتم


بفرمایین.سعیدهم که انگارخندشو به زور کنترل کرده بود گفت:خواهش


میکنم.راستش اون روز به خاطر لج بازی های فرزاد بود که  یه جوری گفت


که شماهم فکرکردین نمیخوایم گروهمونو عوض کنیم!!! اونم راضیه که گروه


هامون جاهاشون عوض شه!!!!!!



بارانم که خیلیییییییی خوشحال شده بود با این حال جلوی خودشو گرفت و


ازش تشکر کرد گفت:خوب میشه بریم پیش رئیس و کارهارو درست


کنیم؟؟؟؟؟سعیدهم گفت :باشه بریم



دروزدیم و وارد شدیم و به رئیس گفتیم که گروه ها موافقت کردن جاهاشونو


عوض کنن



رئیس هم خندیدو گفت:بالاخره کارخودتو کردی دختر؟؟؟؟!!!!!!!!بعدچندمین


گفت:خوب جاها عوض شد امیدوارم همتون موفق باشین.میتونین برین آماده بشین فکرنکنم


بیشتر از 1 هفته مونده باشه به رفتنتون!!!



اوناهم تشکرکردنوورفتن بیرون باران دوباره از سعید تشکر کردو بدون اینکه منتظر


جوابش بشه باحالت دو رفت سراغ بچه ها رسید پیش بچه ها که رها یه


چشم غره رفت وبا تعنهه گفت: خوش گذشت ؟؟؟؟؟!!!!



مهسا از اون ور گفت:چرا دیر کردی؟؟؟؟؟؟چی به هم میگفتین؟؟؟؟ چی


بهت گفت؟؟؟؟؟؟؟؟چیکارت داشت؟؟؟؟؟؟؟باران گفت ترمز کن چند لحظه نفس


بگیر بعد بقیه شو بپرس دختر چه خبرته آخه؟؟؟؟؟؟؟ الهه و سحرم با نگاه


هاشون به باران فهموندن که باید همه چیو توضیح بده بارانم گفت: باشه من


تسلیم فقط صبر کنین نفسمو بگیرم بعد همه رو میگم


خواست بگه که پشیمون شدو گفت :هیچی بابا میخواستین چی


بگه؟فقط درمورد درسامون بود و....



فکرنمیکرد قبول کنن هرچند می دونست قبول نکردن این از قیافه هاشون


معلوم بود ولی باز از دست سوال هاشون راحت شده بود. رسیدی خونه


وتا اون موقعی که میخواستن برن کلاس نداشتن باران با صدای  بلندرو به بچه


ها گفت: بچه ها موافقین بعداز ظهر بریم خرید ناسلامتی یه هفته دیگه می


ریما!!!!!!!!!!



بچه هم موافقت کردند وظهر که شد  بچه ها رفتن خرید بعد خرید دوباره


برگشتن خونه نگاه به خرید هایی که کرده بودن کردین خیلی زیاد خرید


کرده بودن!!!!!!!!که یهو الهه گفت:وای ی ی  یه چیز خیلی مهم یادمون


رفته........رها گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟الهه:مگه مفتیه همین جوری بگم


بهت؟؟؟؟؟؟؟باید خودتون بگید....با این حرفش همه رفتن تو فکر بعدش همه


یه چیزی میگفتن ...چیزی که مد نظر الهه بود رو هیچکدومشون نتونستن


بگن آخرسر الهه گفت بابا نخواستم خودم بگم بهتره!!!!!



الهه: بخدا همتون خنگین اون سحرو نگاه کن اون که ادعا میکنین از هممون


زرنگ تره اونم نتونست بگه نچ نچ نچ نچ



بعدش رها گفت:بگو ببینم چیه آخه ذوق مرگمون کردی...........اینقدهم نچ


نچ نکن حوصله مو سر بردی بگوووووو



الهه: حالا میخواین یه کم دیگه فکر کنین شاید یادتون افتاد ،که دیگه حرص


بارانو در آورد گفت: الهه میگی یا بیاییممممم.......



الهه:نه الان میگم  بلیط های سفرمون دیگه.......اماخیلی باهوشین ها بین


خودمون باشه!!!!!!!!!!!



باران پرید وسط حرفش  گفت بلیط ها با من، همه چیو آماده کنین من فردا صبح


میرم میگیرم بچه هاهم یکی یکی گفتن دستت درد نکنه ما که از


خدامونه.....به بچه ها شب بخیر گفتورفت خوابید.



صبح زود بیدار شدو رفتم بلیط هارو گرفت و برگشت خونه دیدبچه ها


بیدار شدن و دارن صبحانه رو آماده میکنن به بچه ها گفت: 5 روز دیگه می


پریم یعنی 3 روز زودتر از اونی که انتظارشو داشتیم بعدش باخوشحالی رفت


و سر میز نشست و شروع به خوردن کردن بعد تموم شدن صبحانه که


داشتن به حرف هم دیگه می خندیدن  یهو سحر گفت:انگار خوشت اومده


که میری ترکیه آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!



بارانم که میدونست به کره میرن نه ترکیه گفت: خوب نشد بریم کره عوضش


ترکیه هم بد نیستا!!!!!!!!!!!!!



مهسا ازاون ور گفت:من نمیدونم از اون روز سعید بهت چی گفته که این


طوری تو پوست خودت نمیگنجی باران خانوم خبراییه؟؟؟؟!!!!!!!!



یهو چشمم به رها افتاد که انگار از دستم عصبی بود!!!!!!!!!!



باران من من گفت:بابا هیچی میخواستی چی بگه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!بهت که گفتم


هیچی نمی گفت یعنی چیز خاصی نبود.



الهه گفت:همه اولش همینو میگن!!!!!!!!!!!!!!



بارانم که دیگه انگار حالشو گرفته بودن به زور بحثو عوض کردو با بچه ها شروع


کردن به بازی کردن..


.


.



.


4روز گذشته بود و بچه ها داشتن وسایل هاشونو آماده میکردن حال سحر


یه جوری بود که انگار بازم ناراحته از اینکه نمیتونه به کره بره......باران خواست


بهش بگه اما با خودش گفت زوده بعدأ میگم بهش که بیشتر شوکه


شه!!!!!!!!!باخودش خندیدو سرشو انداخت پایین تا کسی نفهمه.........



باران رو به بچه ها کردو گفت:زودباشین بگیرین بخوابین که فردا باید زود بیدار


شیم،همینو که گفت زنگ درو زدن سحررفت درو باز کرد خانواده های بارانو


سحر بود که اومده بودن قبل رفتن ببینن اونارو.خلاصه نشستن و تا دیر وقت


حرفیدن باهم که مامان سحر گفت:باران جون سحرو بقیه دوستاتو به تو


میسپارم هاااا مواظبشون باشی بارانم گفت :خاله جون یکی میخواد از خود


من مواظبت کنه من با اینا چیکار کنم حالا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

.


.



صبح که ساعت 6 باید بیدار میشدن اما به زور ساعت 7 بیدار شدن و آماده


شدنو با صورت های پف کرده خودشونو به فرودگاه رسوندن.رسیدن دیدن


خانواده بقیه بچه ها هم تو فرودگاه منتظر اونا هستن تاباهاشون خداحافظی


کنن با اون هاهم حرف زدن.






چویی ایون هون انا
پنجشنبه 20 فروردین 1394 03:26 ب.ظ
وایی خیلی باحاله
فریماه
یکشنبه 30 شهریور 1393 03:24 ب.ظ
رویای شیرین یه سریاله ؟؟؟
پاسخ کیم ستاره : ن.گلم.داستانه
شادی
دوشنبه 24 شهریور 1393 04:47 ب.ظ
عالللللللللللللللللللیییی بودددددددددددددددددد
پاسخ کیم ستاره : فداتتتتتتتت
ملودی
یکشنبه 23 شهریور 1393 02:52 ب.ظ
انسان هرچه مشهورتر و بزرگتر باشد دشمنانش نیز بیشترند
مگه نه عزیزممممممممممم؟
پاسخ کیم ستاره : آره.فداتشم.درسته
sister
جمعه 21 شهریور 1393 06:08 ب.ظ
خوب حالا که خوندم کمی حالم بهتر شد ممنون اونی عالی بود
دفعه بعد یادت نره خبرم کنیا
پاسخ کیم ستاره : خاهش.نفسممممممممممم
حتمااااااااااااا
sister
جمعه 21 شهریور 1393 06:07 ب.ظ
سلام اجی خوبی؟
من خوب نیستم از دستت ناراحتم چرا خبرم نکردی؟
پاسخ کیم ستاره : سلام.گلم.توخوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخش.عزیزم.وقت.نکردم
dina
پنجشنبه 20 شهریور 1393 05:04 ب.ظ
سلام اونی براس سری بعد خبرم کن
پاسخ کیم ستاره : سلااااااااام.حتمااااااااااااااااااااااااااااااا
nahal
پنجشنبه 20 شهریور 1393 01:20 ب.ظ
منم اپم حتما بیاین
پاسخ کیم ستاره : الان.میااااااااااااااااااام
nahal
پنجشنبه 20 شهریور 1393 01:19 ب.ظ
سلام عزیزم خوبی
ممنون برای اپت
پاسخ کیم ستاره : سلام.فداتشمممممممممممممم
مرسی.توخوبی؟
خاهش.گلم
parya
پنجشنبه 20 شهریور 1393 09:19 ق.ظ
thanks
پاسخ کیم ستاره : خاهش عزیزمممممم
یه دختر ساده
چهارشنبه 19 شهریور 1393 07:21 ب.ظ



پاسخ کیم ستاره :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.