تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - داستان رویای شیرین قسمت2.پارت1

داستان رویای شیرین قسمت2.پارت1

 

نوشته شده توسط:کیم ستاره

سلااااااااااااااااااااااااام.اونی.های.گلم.خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه.هیچی.نمیگم.برین.ادامه

.

.

با خنده داشتن وارد داشگاه میشدن که دیدن همه یه جا جمع شدن و

باهم پچ پچ میکنن اون پنج نفرم باتعجب فراوان رفتن نزدیک تر...چون

سحرازهمشون لاغرتر و ریزتر بود با اشاره بچه ها رفت ببینه چه

خبره؟از بین اون همه آدم زودی رد شدو رفت وقتی برگشت 4نفره دیگه

بجای سحریه علامت تعجب  میدیدن !!!!!!     


بعد اینکه به خودش اومدهمه چیرو براشون تعریف کردماجرا از این قرار

بود که:کسایی که میخواستن تو رشته شون تجربه ی بیشتری کسب

کنن باید به کشورهای دیگه برن(اختیاری بود رفتنشان)!!!!بقیه هم مثل

سحر شاخ درآورده بودن آخه این دیگه چه جورشه؟؟!!!

یه هفته بهشون وقت داده بودن تا گروهشونو مشخص کنن که

اونا5نفرکامل بودنوبه کسی نیازی نداشتن که الهه.گفت: فقط

مادروپدرمونو چه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که از اون طرف داد رها بلند شد:واییییییییی مامان من

راضی نمیشه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟

که باران گفت:اون باما راضیش میکنیم(به خودشوسحراشاره

میکرد)!!!!!!!!!!

همه زنگیدن به خونه هاشونو موافقت کردن با کلی

خواهش ولی وقتی به رها رسیدن هرچی رها میگفت اما نمیتونست

راضیشون کنه که باران گوشی رو گرفت وکلی خواهش و تمنا کرد تا اون

راضی شدبعدتشکرکردوقطع کردو کلی جیغ کشیدن رها که اون ور زانو

به بغل نشسته بود با جیغ باران فهمید حله اونم خندیدو اومدبارانو بغل

کردو اونم داشت جیغ میکشید.....



روز بعدش رفتن و گروهشونو معرفی کردنو با خنده از

اتاق رئیس دانشگاه اومدن بیرون و منتظر موندن تا به

کشوری که میخوان برن رو مشخص کنن!!!

.

.

از خواب بلند شدن نگاه به مهسا کردن دیدن موهاش

سیخ سیخی شده خلاصه وضعش خیلییییییییییییی

خنده دار بود باران جلوی خودشو گرفت ولی سحر و رها

والهه دیگه مرده بودن از خنده طوری که دستشونو رو

شکمشون گذاشته بودن و رو زمین افتاده بودن یواش

یواش بلند شدن اما انگار خنده ی رها تمومی نداشت

الهه یه پس گردنی بهش زد که رها خودشو جمع کرد و

پاشدنو آماده شدنو صبحانه خوردن رفتن .

تو راه قیافه ی مهسا یادبچه ها میوفتاد هی میخندیدن که

بالاخره رسیدن دانشگاه بچه ها گفتند :رئیس میخواد

بیاد مشخص کنه کی به کجا باید بره که رفتن سر

کلاس نشستن بعد دقایقی رئیس اومد برا همه رو

مشخص کرد.بعد گروه دخترارو خوند که باید به کجاباید برین

دختراهم که دل تو دلشون نبود که یهو گفت......

ترکیه ..........


گروه دختراهم خوشحال بودن چون تقریبا نسبت به اون یکی


گروه هاراهشون دور نبود اعضای گروه داشتند


پچ پچ میکردن که رئیس گفت: و اما گروه آخر... به کره میرن  همینو که


گفت سحر با صدای بلند


گفت:چیییییییییی کره!!!!!!!!!!!که همزمان با گفتن این حرفش همه ی


نگاه ها به سمتاونابرگشتن سحرهم


متوجه نگاه های عجیب غریبشون شدوسرشو به معنی معذرت تکون دادو


تو جاش جابه جا شدو خوب نشست


بعد تموم شدن کلاس سحروباران باحالت دو رفتن اتاق رئیس و درو زدنو وارد شدن


و درمورد اینکه امکانش هست تو گروه


ها به محلی که میخوان برن جابه جایی صورت بگیره،پرسن


که رئیس هم گفت:متاسفم امکانش نیست.


داشتن بیشتر اصرار میکردن که رئیس اومد وسط حرفشونو گفت دخترا


متاسفم تصمیم قبلا گرفته شده.


باحالت ناراحتی اومدن بیرونو خودشونو رسوندن خونه


وقتی رسیدن خونه سحرخودشو روی مبل ولو کردو با بغضی که داشت


گفت:حیف شد فرصتو که داشتیم از


دست رفت یعنی خیلی بد شانسیم که کره به گروه ما نیوفتاده .


اینو گفت و بلندشدورفت به اتاقش بارانم که این حال سحرو درک میکرد


چیزی نگفت چون میدونست خانوادش


برای رفتن سحر به خارج مخالفت میکردن حالا که راضی شدن حیف که


نمیتونه به کره بره باران استراحت کوتاهی


کردو بلند شد غذایی که سحر دوست داشتو بپزه تا یه جوری


ناراحتیشو از بین ببره وقتی آماده شد یکی


یکی رفت سراغ دخترا وقتی به الهه رسید طبق گفته ی رها واقعا الهه


خوابش سنگین بود هرکاری کرد بیدار


نشد آخرسر یه جیغ بلنددرگوشش زدو کنار کشید وریز ریز داشت


میخندید که الهه بلند شدوبارانم خودشو


جمع و جور کرد و الهه ازش پرسید چی شده ؟خبریه؟


بارانم گفت: آره پاشو برو پایین خبراییه!!!!!بعدبارانم بیرون اومدورفت اتاق


سحرکه کار سخت حرف زدن بااون بودکه


میدونست کم و بیش ناراحته...در اتاقو زدورفت تو دید خوابیده بابستن


در سحر بیدارشد و رفت کنارش


نشست یه کم باهم حرف زدیم بعد از چند مین دید که سحر داره باز


حرف از کره میاره که زود پرید وسط


حرفشو گفت:دوباره شروع نکن منم ناراحتم اما نمیشه کاریش کرد


سحردوباره بغض کردو گفت:آره حق


باتوئه!!!!!!!!!!


میدونست سحر اینو از ته دلش نگفت چون کاملا از صداش معلوم بود که


بازم ناراحته.باران به خودش اومدو به سحر


گفت:بدو برو یه آبی به سروصورتت بزن بیا پایین غذایی که دوس اری


روبرات پختم!!!!!!!!!سحرم یه هورا کشیدو


گفت:یعنی قورمه سبزی؟؟؟؟؟آره!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟


بارانم با سر حرفشو تایید کرد و رفت پایین و منتظر سحر موندن.مهسا که


دیگه طاقت نداشت بادادوفریاد زیاد


گفت:سحر مردی؟؟کجاموندی؟؟زودباش دیگه!!!!!!!!!


سحرم که داشت میومد گفت:میدونم غذابدون من نمیچسبه خوب اومدم


میتونین شروع کنین!!!!!!!!!مهساهم


دهنشو برا سحر کج کردو شروع کرد به خوردن غذا....


.


غذارو خوردن و مهساورها بلند شدن  و ظرف هارو شستن،بارانو الهه و


سحرم رفتن پای تلویزیون نشستن


داشتن فیلم میدیدن که یه لحظه باران زیر چشمی به سحر نگاه کرد که تو


خودش بود.بارانم که میدونست دردش


چیه!تصمیم گرفت یه بار دیگه بره و بارئیس حرف بزنم تاشاید یه راهی


پیداکرد!!!!


.


.


یکی دو روز گذشت تا بالاخره رفت با رئیس حرف زد که رئیس آخرسر


گفت:تنهاراهش اینه که باگروهی که


میخواین جاتونو عوض کنین با اونا حرف بزنین اگه خواستن میتون براتون یه


کاری کنم.بارانم که انگار دنیارو بهش داده


بودن ازش تشکر کردوبیرون اومد این خبرو به هیچکدوم از دخترا نگفت


بخصوص به سحر چون میخواست


سوپرایزش کنه،البته از این طرفم نمیدونست اون یکی هم موافقت میکنه


یانه!!!!!!رفت دنبال اون یکی گروه ولی


پیداشون نکرد از همه سراغشونو گرفت ولی اوناهم میگفتن نمیدونیم


کجان!!!ازشون تشکرکردو رفت حیاط


دانشگاه !تو فکر این بود که چه جوری به اون یکی گروه بگه که قبول


کنن که جاشونو با اونا عوض


کنن..........شایم نخواستن عوض کنن!!!!!!!!!!!زود به خودش اومدو به


خودش گفت زبونتو گاز بگیر این چه حرفیه


دختر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!ان شا... قبول میکنن با این حرفا باز به فکر رفت


باخودش گفت آخه 2 هفته بیشتر وقت


نداریم یعنی میتونم راضیشون کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!یعنی راضی


میشن؟؟؟!!!!!!!



با این فکرابه خونه رسید توخونه هم همش تو این فکر بود که میتونه


راضیشون کنه تا تونسته باشه یه


لطفی به دوستش کرده باشه یانه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!





غزل
جمعه 19 تیر 1394 02:40 ب.ظ
سلام
من غزل هستم
وب خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوبی داری
اگه خواستی به وب من هم سر بزن و نظر بزار
koreakg.blogfa.com
یلدا
سه شنبه 25 شهریور 1393 11:45 ق.ظ
آپم
پاسخ کیم ستاره : اومدممممممممممممم
شادی
دوشنبه 17 شهریور 1393 05:48 ب.ظ
عالی بود مثل همیشه.
پاسخ کیم ستاره : فدای.تو.مرسیییییییییییییییییییییی
فریماه
جمعه 14 شهریور 1393 07:02 ب.ظ
سلام اسم وبم از "دانستنی های روز" ب اسم ㋡ ツ پاتوق دخــ♥ــمــ♥ــلای باحال ツ ㋡ تغییر کرده
sister
چهارشنبه 12 شهریور 1393 12:51 ق.ظ
سلام اجی این قسمت عالی بود من بدوم قسمت بعدو بخونم ببینم بالاخره راضیشون مکنن یا نه
پاسخ کیم ستاره : سلام.گلممممممممممممممممممممم
بدوبخون.ببینیم.چی.میشه.عزیزم
Andisheh
سه شنبه 11 شهریور 1393 07:17 ب.ظ
عالیه
دوسش دالم
پاسخ کیم ستاره : فدات.بشمممممممممممممممم
parya
سه شنبه 11 شهریور 1393 12:37 ق.ظ
واییییییییییییییییییییییییییی اخ جون اولین داستانی که خوندم البته نصفه موند خیییییییییییییلیییییییییییی دوسش دارم ممنون
پاسخ کیم ستاره : خاهشششششششششششششش.عزیزدلممممممممممممم
هورام
دوشنبه 10 شهریور 1393 11:22 ب.ظ
آنیو اونیییییییی ممنون اومدی اونی جونم شما با افتخار با اسم وبتون لینکین بهمون سر بزنید بوس بووووووووووس
فایتییییییییییییییییییینگ
پاسخ کیم ستاره : آنیو.چه.قیا
خاهش.فداتشم
مرسیییییییییییییییییییییییی
حتماگلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.