تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - قسمت 7 ( دابل اس 601!!!)

قسمت 7 ( دابل اس 601!!!)

 

نوشته شده توسط:سارا .

سلاااام به همه دابل اِسی های خودم عشقولیای خووودم حالتون خوبه؟!!!

خوب من از این به بعد زود به زود آپ میکنم الانم زیاد حرف نمیزنم
برین ادامه...
راستی خیلی حال میکنینااا؟!!
تا به حال کجا دیدین هر قسمت از داستانا انقد متنش زیاد باشه؟!!
من قسمتاشو واستون زیاد کردم که جای بهانه نباشه 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

_کجا؟؟! بله بله یادداشت کردم خیلی ممنون من سر فرصت خودمو میرسونم .. تق گوشی رو گذاشت و با قیافه ی پر از استراب و ناراحتی گفت ایون جی چند لحظه بیا و با هم رفتن تو اشپز خونه و شروع کردن پچ پچ کردن ..

یکم نگران شدم داشتم به خودم میقبولوندم که این جریان ربطی به ما نداره که یه دفعه زنگ در به صدا درومد و حواس همه سمت صدا جلب شد..

یوری رفت سمت ایفون..

یوری : آقا مهمونا اومدن..

جونی : یوری سویون بچه هارو راهنمایی کنین ..

من : وایی اومدن ستاره حالا چیکار کنیم؟!!ینی کین این مهموناشون؟!

ستاره : منم نمیدونم یه استراب و استرس خاصی دارم!!

ایون جی : به به بالاخره اومدین؟!!

بچه ها همه با هم سلام خانم ایون جی... ^__^

ما با دیدن اون صحنه داشتیم پس میوفتادیم من ک کاملا زبونم بند اومده بود با خودم گفتم چه زود خوابم برد این چه خوابه خوبیه .. :-))

ایون جی بچه ها بیایین تو که امروز ما یه عالمه مهمونای دوست داشتنی داریم .. ^__^

بله خواب نبودیم واقعی بود اونا هم دابل اس بودن با یه کت شلوار شیک رسمی مشکی انگار همشون با هم داماد شده بودن ^__^

دابل اس داشتن به ما نزدیک میشدن ک من از جام بلند شدم یه لحظه دیدم  ستاره نیس عه کجاس؟؟!!وای رو مبل پس افتاده وای چه جایی هم ستاره غش کرده خیلی تابلو بود سریع جلوش وایسادم و زبونم از تعجب و هیجان بند اومده بود دیدم یکیشون داره میاد سمتم وای اون هیونگ بود..

هیونگ : سلام شما باید دانیال باشین درسته؟!

من : اممم .. عه .. بله بله من سار.. نه من چیزه 

جونی : خب بچه ها بشینین من الان همه رو معرفی میکنم ..

من تودلم ( ای گواک مین جونی خدا خیرت بده داشتم سکته ی ناقص میزدم ) همین جور که داشتم میشستم پامو محکم گذاشتم رو پای ستاره که یهو داد زد :

_اوووووویی پااام ... >___<

با جیغ ستاره یه دفعه همه برگشتن به ما نگا کردن ..

جونی : چی شد دخترم؟؟!

ایون جی : پات؟؟پاهات چی شدن؟!!

هیون : اگه اتفاقی ...

من : نذاشتم حرفشو بزنه : عه نه نه پاهاش گرفته اخه عادت داره وقتی پاهاش میگیره باید داد بزنه من از طرفش معذرت میخوام ^__^

ستاره : همچنان زبونشو موش خرده :|

جونی : خب دوستان این بچه ها یکی از طرفدارای دوست داشتنی شما هستن که واسه کنسرت دیروز شما از ایران این همه راهو اومدن..

ایشون ستاره و ایشون هم داداششون اقا دانیال هستن که مثله قیافشون صدای خوبی هم دارن ..

من که کاملا قرمز شده بودم و نمیتونستم نیشمو ببندم گفتم :

_ نه اجوشی شما لطف دارین این جورام نیس &__&

هیون : ما خیلی خوشحالیم که شما مارو انقد دوست دارین :-)

جونگمین : بله خیلی خوبه که اهنگای ما جهانی شده از اشنایی تون خوشحالیم ..

من : امم بله ما هم همین طور ..

ایون جی : بچه ها؟؟!! شما چرا با هم راحت نیستین؟!وقتی تنهایین که دنیا رو میذارین رو سرتون؟! حالا چرا انقدر لفظ قلم با هم حرف میزنین؟!

هیونگ : نه اینجوری نیست مثله اینکه دانیال و ستاره هنوز به ما عادت نکردن درست نمیگم ستاره خانوم؟!!

ستاره : هااا؟؟؟!چی من؟؟! بله درسته .. عه نه نه منظورم این بود که ما یکم هول شدیم فقط همین ..

جونی : خب بچه ها تا شما برین توی باغ قدم بزنین و بیشتر با هم اشنا شین شام هم اماده میشه ..

یونگ سنگ : البته اگه ستاره خانوم از جاش کنده بشه میریم ..

هیون : عه یونگی چیکارش داری شاید نخواد بیاد ..

همگی با هم بلند شدیم رفتیم تو حیاط باغ به جز ستاره که هنوز رو مبل خشکش زده بود درکش میکردم چون ستاره ی رویاهاشو بالاخره از نزدیک دیده بود واسش غیر قابل هضم بود ..

زااارت ..

من : O_O اخ ( تو دلم ) اینا عادت دارن میخوان چیزی به ادم بگن حتما باید با خشونت باشه؟!!

هیونگ : تو چقد ریزه میزه هستی؟!!

من : هههه شمام خیلی دستت سنگینه ^_^

کیوجونگ : خواهرت از ما میترسه؟!

من : نه چرا؟!

کیوجونگ : اخه مارو که دید هم رنگش پرید هم از اون موقع هیچ حرفی نزد!!!

من : هاهاهاا اره ستاره هنوز یخش اب نشده وایسین اب شه پدرتونو در میاره .. 

کیوجونگ : چی؟؟!

هیون : شما دارین چی میگین به هم دیگه؟!

و همینجور داشت به من نزدیک میشد منم هی تند تند اب دهنمو غورت میدادم وایی خدایا نفهمن من دخترم ...

هیونگ : هیچی داداش داشتیم با هم حرف میزدیم ..

هیون اومد تا یک قدمی من تو چشمام زول زده بود وایی خیلی جذبه داره این بشر و گفت :

_ تو داداشه ستاره ای؟؟!

من با مِنو مِن : ب ب بله ..

هیون : هه ولی عجیبه که هیچ شباهتی به هم ندارین!!

من : اره همه همینو میگن ..

یونگ سنگ : این اصن مهم نیس واسه بعضی ها پیش میاد ..

جونگمین با نیش خند گفت : 

_ راستی اینم همه بهت گفتن که قیافت خیلی شبیه به دختراس؟!!

من : اره اینم گفتن :||

کیوجونگ : دانیال چند سالته؟!

من ( تو دلم ) بابا چند نفر به یه نفر؟؟!

من : 18

هیونگ : با این سن کمت و قیافت تو کشور خودتون بهت کاری پیشنهاد نشده؟!!

من : نه من خودم تو خونه با ستاره بعضی وقتا تمرین صدا میکنیم..

هیون : خب بخون!!

من : O_O هااا؟؟

هیون : گفتم بخون...

من : اخه م.ن

هیون : پس نمیتونی بخونی درسته؟!

من : نه میتونم.. و شروع کردم به خوندن اهنگ جانگ نارا تو سریال دونگی چون اون تنها اهنگ کره ای بود ک حفظ بودم ..

بعد از خوندنم هیون بلند شد رفت .. 

من : خیلی بد بود که کیم هیون جونگ شی رفت؟؟

کیو جونگ : نه صدات خوبه چرا خواننده نمیشی؟!

جونگمین : اره به رئیس بگو اون میتونه بیارتت جزء خانوادهء کی پاپ

من : راستش من نمیدونستم صدام اونقدر خوبه که میتونم بیام جزء کی پاپ بشم ..

همین موقع بود که ستاره اومد .

من : عه خوب شد اومدی ستاره ..

یونگ سنگ : تو از ما میترسی؟!

ستاره : نه راستش من یکم هول شده بودم اخه شما ها رو واسه اولین بار بود که میدیدم!!

کیوجونگ : خب الان چی؟!الان که یه نیم ساعتی میشه مارو دیدی؟

ستاره : نه الان خوبم ^___^

جونگمین : من میرم پیشه هیون ..

حالا این جا دیالوگ بین هیون و جونگمینِ ..

جونگمین : چی شده داداش؟! چرا یهو اومدی؟

هیون : هیچی صداش منو یادِ میونگ یو انداخت خیلی صداش شبیه میونگ یوءِ ..

جونگمین : بهش فکر نکن اگه اذیت میشی میگم زود تر بریم..

هیون : نه زشته رئیس ناراحت میشه بهتره بمونیم و با خود رئیس بریم.

جونگمین : باشه هر جور راحتی.

هیون : تو برو پیش بقیه منم الان میام ..

جونگمین : باشه پس دیگه به میونگ یو فک نکن اون دیگ برنمیگرده!!

مکالمه بین ما :

من : شما ها تو ایران خیلی طرفدار دارین خیلی از دخترا دوستون دارن..

یونگ سنگ : هاهاهااا .. توام میخوایی بین دخترا محبوب بشی؟!!

من : (تو دلم ) ای وای خاک عالم .. سرخ شدم ای سارا بمیری اخه این چه تِزی بود؟!!

من : اِمم چیزه نه من نیازی به دوست داشتنِ دخترا ندارم :-)

ستاره : اره اوپای من خودش خیلی خاطر خواه داره ..

هیونگ : اوه تو چطور میتونی انقد مغرور باشی؟!

من : این طور هاهاهاهاها..

یوری : بچه ها بیاین شام امادس ..

جونگمین : بچه ها حالِ هیون خوب نیس سریع تر شام رو بخورین که بریم..

کیوجونگ : چش شده؟

جونگمین : بعدا بهت میگم ..

بچه ها داشتن جلوی ما حرکت میکردن ک من به ستاره گفتم :

_ من واسشون یه دهن خودم انقد بد بود که حال هیون بهم خورد هاهاهاها..

ستاره : سارا اینارو ول کن من ... من هیون رو خیلی دوست دارم!!

ستاره : نه نه .. اونموقع اینجوری دوسش نداشتم ولی الان که دیدمش انگار یه عضوِ گمشدمو پیدا کردم یه عضوی از وجودم!! :-((

من : یااا خدا نگو که عاشق شدی؟؟! اخه ما کجا اینا کجاااا؟؟!

ایون جی : بچه ها؟؟ کجایین پس؟همه منتظر شمان!!!

من : اوه ببخشید اومدیم .. ستاره پاشو بریم غذا بخوریم زشته..

ستاره : نه اونی میخوام تو حیاط بمونم میخوام نزدیک اوپا باشم غذا از گلوم پایین نمیره دلم بابامو میخواد!!
من : وووااااا میایی یا با کتک ببرمت میگم زشته ..

و به زور بلندش کردم و رفتیم تو .. وقتی رسیدیم به میز غذا خوری دیدم وااایی واسه من یه صندلی وسط یونگ سنگ و هیونگ خالی گذاشته بودن و هیونگ همش اشاره میکرد بیا اینجا !!! اخه من اینجوری غذا کوفتم میشه که!!.. به ناچار رفتم نشستم ولی هیچی از گلوم پایین نمیرفت تا میومدم یه قاشق بخورم هیونگ بهم نگا میکرد..

خلاصه غذا رو خوردیم ساعت نزدیکای 11 و نیم شب بود که رئیس و دابل اس از ما خداحافظی کردن و رفتن و ما هم رفتیم تو اتاقمون..

ستاره : سارا گوشیه بابام خاموشه خیلی نگرانشم بیا بریم به سو ایون جی شی بگیم ..

من : ستاره نگرانیت بیخوده .. بعدشم الان نباید مزاحم بشیم بذار فردا باشه؟!! الانم بگیر بخواب..

ستاره : من چجوری میتونم بخوابم؟! وای سارا دیدی دابل اسو جلوی ما بودن ما از نزدیک دیدیمشون باهاشون حرف زدیم حتی بهشون دستم زدیم واایی کی فکرشو میکرد؟!راستی اینو حتما باید به بچه ها بگیم نه سارا؟؟!!! 

من : ZzzZzZ ...

ستاره : ساراا؟؟!سسسااارا؟ اووووفففف تو دیگ اخرشی چجوری با این همه اتفاق میتونی انقد راحت بخوابی؟!

فردا صبح : 

سویون : تق تق.. 

ستاره : بله ؟!

سویون : خانم صبحانه حاضره خانم پایین منتظرن!!

ستاره : باشه ما الان میایم .. سارا پاشوووو سسسسسارررررراااااا؟؟

من : هووووم؟بذار بخوابمممم 

ستاره : پااشوووو زشته اگه پا نشی مجبور میشم یه کار دیگ بکنم تا بیدار شی ..

من : نه نه قربونِ دستت من کاملا بیدارم .. اه باید بگم تو این چند روز اتاقِ منو از تو جدا کنن ..

ستاره : عه از خداتم باشه حالا پاشو صورتتو بشور که منتظرن ما بریم پایین صبحونه بخوریم!!

من : من کوفت بخورم وقتی هنوز خوابم!!

بعد از خوردن صبحونه ایون جی به ما گفت که ما بریم محل تمرین دابل اس که ستاره گفت :

_ اما پدرم چی ؟!! اون کجاس؟قرار بود دیشب بیاد..

ایون جی با قیافه ی ناراحتی گفت : بله دخترم بابات دیشب به جونی زنگ زد گفت که یه کاری واسش پیش اومده و فعلا نمیتونه بیاد ..

ستاره : وایی چی شده چه کاری؟؟؟

ایون جی : نه نه نگران نباش کارش در مورد کاره خودشه عزیزم!حالام برید اماده شین که ماشین منتظره ..

ما اماده شدیم و سوار ماشین شدیم و بعد از دقایقی رسیدیم کمپانیِ دابل اِس ...

داخل کمپانی : 

من : سلام من دانیال هستم و با اقای گواک مین جون کار دارم ..

نگهبان : اوه بله قربان ایشون خیلی وقته که منتظرتونن بفرمایین..

اتاق جونی :

جونی : به سلام خوب شد که اومدین ..

ما : سلام اجوشی ممنون

جونی : از هیون شنیدم که تو دیشب واسشون خوندی اره؟!

من : بله اونم خیلی بد .!!!

جونی : نه اتفاقا نظرِ لیدرِ بد اخلاق دابل اِس رو به خودت جلب کردی!!

من : !!!!!! O__O واقعااا؟؟!!!

جونی : بله .. و من یک پیشنهاد دارم واست !!!
.
.
.
.
.
.
.
نظر نظرررررررررررر  



best supplement insurance plans
جمعه 12 آبان 1396 08:03 ب.ظ
Aw, this was an extremely good post. Taking a few minutes and actual effort to produce a good article… but what can I say… I put things off a whole lot
and don't manage to get nearly anything done.
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:13 ب.ظ
Good day! Do you know if they make any plugins to protect against hackers?

I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any suggestions?
Elvira
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:16 ب.ظ
Hello my loved one! I wish to say that this article
is amazing, great written and include almost all
significant infos. I would like to peer extra posts like this .
Can you have an operation to make you taller?
شنبه 7 مرداد 1396 08:42 ق.ظ
Good post. I learn something totally new and challenging on websites I stumbleupon every
day. It will always be exciting to read through content from other writers and use something
from other web sites.
free std testing clinics near me
یکشنبه 4 تیر 1396 07:58 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در آغاز آیا
واقعا حل و فصل خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما موفق به
من مؤمن اما فقط برای while.
من هنوز مشکل خود را با جهش در مفروضات و شما ممکن است را
خوب به پر همه کسانی معافیت. در صورتی که شما که می
توانید انجام من می مطمئنا بود تحت تاثیر قرار
داد.
foot pain causes
پنجشنبه 1 تیر 1396 01:46 ق.ظ
Glad to be one of the visitors on this awful site :
D.
Sofia
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:49 ب.ظ
A person essentially help to make severely posts I would state.
This is the very first time I frequented your website page and so far?
I surprised with the analysis you made to make this actual publish extraordinary.
Fantastic activity!
Daniel
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:58 ق.ظ
Wonderful article! We are linking to this great content on our website.
Keep up the great writing.
http://trujillowgkawknwgj.exteen.com
جمعه 22 اردیبهشت 1396 11:04 ق.ظ
Hmm it appears like your blog ate my first comment (it was super long) so I guess I'll just sum it up what I
wrote and say, I'm thoroughly enjoying your blog. I as well am an aspiring blog
writer but I'm still new to the whole thing. Do you have any tips and hints for inexperienced blog writers?
I'd certainly appreciate it.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 07:25 ب.ظ
Hey! This is my first visit to your blog! We are a collection of volunteers and starting a new project in a community in the same
niche. Your blog provided us useful information to work on. You have done
a wonderful job!
یکشنبه 30 خرداد 1395 05:37 ب.ظ
سلام وای متنت خیلی عالیه.اگه از روش فیلم بسازن میترکونه اونم کل اسیا رو.استعداد داستان نویسیت عالیه.بهت به عنوان یه تریپل اسی افتخار میکنم.منتظر قسمت بعدی ام
السا
دوشنبه 18 خرداد 1394 08:02 ب.ظ
ادامش کو

خیلی قشنگ بود
پاتریس
شنبه 19 اردیبهشت 1394 07:51 ق.ظ
داستانت خیلی قشنگه اونییییییییی جونم لطفا ادامش و بزار
شنبه 9 اسفند 1393 12:27 ق.ظ
ااااا
چی شد داستان؟
اسما عوض شد
یکی به من بگه چیشد
ملیتا
چهارشنبه 6 اسفند 1393 11:39 ب.ظ
عالللللللللللللللللللللللی بوووووووووووووووووووووووووووود.ادامهplease
چهارشنبه 6 اسفند 1393 02:16 ب.ظ
خیلللللللللللللللللللللللللللللللللللی عالللللللللللللللللللللللی بوووووووووووووووووووووووووووود. ادامه لطفا
Negin*Inspirit
جمعه 9 آبان 1393 05:54 ب.ظ
سلام دوستم با قسمت 31 داستانم اپم حتما سر بزن
شادی
یکشنبه 30 شهریور 1393 04:38 ب.ظ
سارا خانوم کجاییییییییییییییییییییییییی
پاسخ کیم ستاره : ساراااااااااااااااااااااا
شادی
پنجشنبه 27 شهریور 1393 05:03 ب.ظ
عزیزممممممممممممممممممممممممممممممممم دقت کردی نزدیک به 2ماه ادامه رو نمیذاری آخه ماها چه گناهی کردیم داستانتون رو خوندیم تو ادامش گیر کردیم . اگه میشه یکمم به ما فکر کنید
پاسخ کیم ستاره : من.ب.سارا.میگممممممممممممممممممم
شادی
یکشنبه 23 شهریور 1393 05:37 ب.ظ
اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
پاسخ کیم ستاره : نمیدونممممممممممممم
شادی
دوشنبه 17 شهریور 1393 06:11 ب.ظ
چرا ادامشووووووووووووووووووووو نمیذاری.
پاسخ کیم ستاره :
شادی
چهارشنبه 5 شهریور 1393 05:45 ب.ظ
میشه دقیق بگی ادامشو کی میذاری.
شادی
چهارشنبه 5 شهریور 1393 05:44 ب.ظ
چرا ادامشو نمیذاری.
شادی
دوشنبه 3 شهریور 1393 02:01 ب.ظ
عاااااااااااالی بود.
ستاره
سه شنبه 21 مرداد 1393 12:50 ب.ظ
سلام.اونی.سارای.خودم.خوبی.فداتشممممممممممممم
کجایی.دختر.خبری.ازت.نیستومنم.اومدم.باز.خبری.ازتونیست.گلم
زهره
چهارشنبه 25 تیر 1393 03:10 ب.ظ
سلام عزیزم من تازه با وب شما آشنا شدم داستانتو خوندم اما گفتم توی این قسمت برات نظر بزارم و واقعاااااااا داستانت قشنگه
سه شنبه 24 تیر 1393 04:51 ب.ظ
من دیگه نمی ام تو ادامه داستانو نمی زاری
شنبه 21 تیر 1393 08:00 ق.ظ
امروز یا فردات همین بود بابا بجنب ادامه داستان وبزار 5روز گذشت
Sahel
شنبه 21 تیر 1393 02:27 ق.ظ
سلام عزیزم
آپم
خیلى براش زحمت كشیدم كمتر از پنج نظر نده
الی
چهارشنبه 18 تیر 1393 04:45 ب.ظ
سلام اجی این وبو تازه زدم بدو بیا نظر بذار
پاسخ سارا . : salam ajii junam chashmmm miam
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30