تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - قسمت 6 ( دابل اس 601!!!)

قسمت 6 ( دابل اس 601!!!)

 

نوشته شده توسط:سارا .

سلام اونی جونیای خودم خوبین؟؟!
اره اره میدونم فحش ازاده خیلی بد قولی کردم نبودم بخدا درگیر کارای کنکور و اینا بودم الان یکم سرم خلوت شده دلم نیومد این قسمت رو نذارم که فووووق العاده حساس و هیجانیه هم این قسمت هم قسمت بعد همتونو غافلگیر میکنه 
حالا سریع برین ادامه که نرین از دستتون میره 
راستی اگه نظراتون کم باشه قسمت بعد و نمیذارم 
فدای همتون شوخی کردم ..
.
.
.
.
.
.
.
.
من : هه نه اتفاقا خیلی هم خوشحال میشه اگه بدونه اونا کی بودن ازم تشکر میکنه .. ^__^

ستاره : o_O هااا؟؟؟مگه اونا کی بودن؟!!!..

من : اون اقا رو که دیدی مدیر کمپانی دابل اس بود -_- !!!

ستاره : غششش همراه با یه جیغ... 

من : میدونستم جنبه ی شنیدنشو نداری..

ستاره : اوووونی من باورم نمیشههههه یعنی چطوری ممکنه؟؟؟واااای دارم بال در میارم یعنی اونا شماره ی مارو گرفتن؟؟؟ً!!

من : بله .. اوپاتو دسته کم گرفتی؟!!

ستاره : اوووونییی اووماااااچ ^___^

من : راستی یه چیزه دیگ میگم ولی میدونم این دفعه دیگ واقعا جنبشو نداری ولی خودتو کنترل کن ... باشه؟!!

ستاره : باششششه یعنی به زودی میخواییم دابل اس رو ببینیم؟؟؟؟!!! ^___^

من : -____- :|||| بله.. افرین ک جوگیر نشدی!!!

ستاره : وووووااااااااااااااایییی هووووورااا جیییغ من غششش من کماااا من دیگ رفتم اصن باورم نمیشه خدایا ممنونتم مرررسی.. *__*

من : نه مثه این ک تو همیشه جوگیری حالا پاشو بریم ک باید منتظر زنگشون باشیم تا بتونیم دابل اس رو از نزدیک ببینیم..

ستاره : اخخخخ جووون اوپاا عاشقتممم مرسی.. 

من : من ک کاری نکردم هرچند ک هنوز کولم درد میکنه :|

ستاره : اشکال نداره اووپاااا ^___^

من : :|||||| .. راستی ما تا اینجا هستیم باید بریم پیشه اون خانوم تا از ما تشکر کنه و میگه میخواد جبران کنه ..باباتم بتونه با شوهرش دوست بشه خیلی خوبه..

ستاره : اونش با من .. من مخه بابامو میزنم ... 

من : حالا زنگ بزن به بابات بیاد بریم ک من خیلی گشنمه.. 

ستاره : اونی چجوری میتونی چیزی بخوری؟؟!!

من : o_O :|||||||||

خلاصه بابای ستاره اومد دنبالمون و ما تو راه همه ی ماجرا رو توضیح دادیم اولش شک کرده بودو میگفت اینا کلاهبرداری چیزین.. نباید اعتماد کنی :| ..بعد ک رفت از دوستای تو هتلش پرسید دید ک نه واقعا همونه!

فردای اون روز : همونطور ک انتظارشو داشتیم زنگ زدن و با عمو شهاب یه یه ربعی صحبت کردن البته چون انگلیسی بود یکم طول میکشید..و قرار گذاشتیم تو رستوران هتل ک همدیگرو ببینن (عمو شهاب با گواک مین جونی مدیر کمپانی) ..

رستوران هتل :

عمو شهاب : بچه ها اونا نیستن؟!!

ما : عه چرا چرا اون اقای گواک مین جون و اونم خانومش سو ایون جی ..

حدود نیم ساعت داشتن با هم حرف میزدن ما هم مثله این کجکاوا انور رستوران هتل قسمت نشیمن نشسته بودیم و خیره شده بودیم به حرکاتای عمو شهاب و خانواده جونی .. بعد نیم ساعت همشون بلند شدن و بابای ستاره از تو سامسونتش یه کاغذ و خودکار دراورد و شروع کرد به نوشتن چیزی انگار داشت ادرس مینوشت...

بعدم اومد سمت ما و مدیر دابل اس و زنش هنوز اونجا بودن ..

عموشهاب : بچه ها اقای جونی ازمون خواهش کردن که ما تو این یک هفته ای که اینجا هستیم پیششون بمونیم و دیگ هتل نریم قرار شد شما باهاشون برین و منم بمونم اینجا و تسویه حساب و بقیقه کارا رو انجام بدم شما ها که مشکلی ندارین؟!!

ما که همین جور هنگ و متعجب داشتیم به عمو شهاب نگا میکردیم عمو شهاب گفت : فهمیدم ..
بعد ما رو هل داد به سمت گواک مین جون و زنش بعد اونا هم مارو راهنمایی کردن سمت ماشینشون ..

تو راه ما ساکت بودیم حتی یک کلمه حرف هم رد و بدل نشد ..

ستاره خیلی ناراحت بود انگار یه چیزایی از حادثه ای که قرار بود بیوفته الهام شده بود حرفی نمیزد و سعی میکرد از پنجره ی دودی ماشین بیرون رو تماشا کنه ..

بعد از 10 دقیقه رسیدیم از عظمت و بزرگی و قشنگی خونه که نمیتونم چیزی بگم فقط همینو میگم ک خونه مثله یه قصر بود وقتی از در حیاط وارد ویلا میشی اولین چیزی که نظرتو جلب میکنه معماریه بی نظیر و چیدمان قشنگ درختا و بوته های گل توی باغچه هاست..

ما همینجور که داشتیم خونه رو برنداز میکردیم یه دفعه یه دسته سنگینی خورد رو شونم و گفت :
جونی _چرا وایسادی؟!خونه ی خودتونه برید راحت باشید ..

از ترس ضربه ای که ناگهانی اومد رو شونم زبونم بسته شده بود و فقط تونستم بگم : اوه بله ممنون..

و حرکت کردیم ستاره هنوز ساکت بود ولی با وارد شدن تو اون خونه انگار اومده بودیم خونه ی خودمون و یه احساس اطمینان عجیبی داشتیم..

داخل خونه : 

ایون جی : خوش اومدین عزیزای من این خونه خیلی وقته که توش شلوغی یا سروصدا نبوده اینجا راحت باشین ما بچه نداریم ..

جونی : بله راست میگه خوبه که یه چند روزی از ستو کوری بیاد بیرون. اینجا چون خیلی بزرگه ادم دوست نداره توش تنها باشه ..

ما : همینجور ساکت بودیم ...

ایون جی : خب دیگه جونی زیاد بچه هارو روپا نگه ندار امروز باید استراحت کنن چون امشب غافلگیر میشن ^__^

جونی : اوه راست میگه من اصلا حواسم نبود ..

و بعد با صدای بلند گفت : 

_سویون؟؟! یوری؟! پس شما ها کجایین؟

سویون و یوری : بله اقا..

جونی : بیاین به مهمونامون اتاقاشونو نشون بدین ..

سویون و یوری : چشم اقا ..

و وسایلا و چمدونامون رو واسمون اوردن طبقه ی بالا ..

جلوی دومین در وایسادیم سویون کلید انداخت و درو باز کرد ..

اتاق بزرگ با دوتا تخت هر چی که میخواستیم اونجا بود :

_ میز کامپیوتر

_ دستشویی

_ اینه قدی

_ کمد لباس

_ کمد کفش 

_ لوازم ارایش

_ و یه طرف هم میز و صندلی بود . تنها چیزی که مشترک بود واسه طبقه بالا حموم بود..

سویون : خانوم چیزی خواستین فقط کافیه دستتون رو بذارین روی اون دکمه و دستشو به پشت ما اشاره کرد.. بععله خونشون هوشمندم بود-_-

من : باشه ممنون ..

بعد از رفتن اونا ستاره بالاخره حرف زد :

_ سارا من اصن حس خوبی ندارم ..

من : نه بابا ادمای خوبی ان بابات ادم شناسه اگه نبود مارو دو دستی تقدیم نمیکرد بعدشم من ((هنوز باورم نمیشه!!)) که اینجاییم!!!

ستاره : نه من منظورم این نبود ..دلم شور میزنه انگار .. انگا-

نذاشتم ادامه بده و گفتم : نه چیزی نیست این از هیجان زیادته بیخود روزتو با این چیزا خراب نکن.. راستی امشب ما چجوری میخواییم غافلگیر شیم؟؟!!

ستاره درحالی که داشت لباساشو عوض میکرد با بی میلی گفت :

_ نمیدونم !! -___-

خیلی خسته بودیم بعد از عوض کردن لباسامون خوابیدیم...

3 ساعت و نیم بعد ..

تق تق .. تق تق ..

لای چشمامو باز کردم و با صدای خش دار گفتم کیه؟؟! 

یوری : اقا دانیال خانم پایین منتظرتون هستن قرار مهمون بیاد ..

من : میشه بیاین تو؟!

یوری : بله

من : میشه دیگه به من نگین اقا دانیال؟!!

یوری : اخه .

من : نه اخه نداره خواهش میکنم بهم دیگه نگو اقا همون دانیال خالی کافیه اینجوری من ناراحت میشم!!

یوری : چشم اقا ..

من : :|||| حالا میشه بگین ما باید چیکار کنیم؟

یوری : شما هیچی فقط واسه مهمونی امشب باید اماده بشین افراد مهمی رو قراره ملاقات کنین :-)

من : اووه O_o باشه ممنون 

یوری : خواهش میکنم اقا هرچی هم لازم داشتین اگه تو اتاق نبود اون دکمه رو بزنین فعلا اگه با من کاری ندارین من میرم.

من : نه ممنونم!!

من : ستاره؟؟ ستاره؟؟؟؟ سسسستااااااارررره؟؟؟!

ستاره : هاا؟؟! چی شده؟؟باید بریم؟؟!بابام اومده؟!

من : -___- چی میگی؟! نه بابا کجا با این عجله؟بودین حالا :-))

خانم ایون جی گفته که امشب مهمون دارن و ما هم باید باشیم و باید اماده شیم ..

ستاره : اونی من خجالت میکشم اخه مهمونای اونا به ما چه ربطی داره؟؟!

من : حتما یه ربطی داره دیگه تازه یوری گفت که مهموناشون ادمای مهمی هستن ^__^

ستاره : باشه من میرم دست و صورتم و بشورم که اماده شیم!

بعد از 15 مین منو ستاره اماده شدیم ستاره یکی از لباسای قشنگش رو پوشیده بود که تو اون لباس خیلی خوشگل شده بود و میدرخشید منم طبق معمول باید یکی از لباسای مجلسی پسرونم رو میپوشیدم :|

تق تق .. بازم همون صدا 

من : بله؟! بیاین داخل 

ایون جی : وایی بچه ها شما چقد خوب شدین ^__^

من : سلام ممنونم خانم ایون جی 

ستاره : سلام

ایون جی : خب بچه ها بیاین بریم پایین بشینیم الانه ک برسن مهمونامون :-)))

ما هم یه تعظیم کوتاهی کردیم و پشت ایون جی حرکت کردیم و رفتیم رو مبلای نشیمن نشستیم یه 5 دقیقه ای میشد که بی حرکت و بدون یه کلمه حرف نشسته بودیم که یه دفعه تلف زنگ زد..

جونی : بله؟!... بله خودم هستم..بللللله؟! ... کی؟؟.. 

بعد صداشو اورد پایین و یه نگاه به ما کرد ودوباره ادامه داد..

_کجا؟؟! بله بله یادداشت کردم خیلی ممنون من سر فرصت خودمو میرسونم .. تق گوشی رو گذاشت و با قیافه ی پر از استراب و ناراحتی گفت ایون جی چند لحظه بیا و با هم رفتن تو اشپز خونه و شروع کردن پچ پچ کردن ..

یکم نگران شدم داشتم به خودم میقبولوندم که این جریان ربطی به ما نداره که یه دفعه زنگ در به صدا درومد و حواس همه سمت صدا جلب شد..
.
.
.
ینی کی میتونه باشه این وقت شب؟!! ینی کی بود و چی گفت به گواک مین جون؟؟!!
میخوایین خیلی سریع بفهمین؟؟!!  
پس نظر بدین 


شادی
چهارشنبه 5 شهریور 1393 05:40 ب.ظ
عاااااالی بود.
نازنین
شنبه 14 تیر 1393 04:29 ب.ظ
پاسخ سارا . :
dina
شنبه 14 تیر 1393 10:21 ق.ظ
سلام اونی این چند روز من همش به وبلاگ سر میزدم دیگه داشتم نا امید میشدم ولی خب اونی حالا سریع بقیشو بنویس
پاسخ سارا . : سلام اونی فدات شم الهی بگردم چشم از این به بعد زود به زود اپ میکنم عششششقمممممم
Narges
شنبه 14 تیر 1393 01:22 ق.ظ
پاسخ سارا . :
Narges
شنبه 14 تیر 1393 01:18 ق.ظ
چراواسه اپت خبرم نکردی
پاسخ سارا . : ببخشید فدات شم بخدا نسفه شب اپ کردم اونی جووونم
Narges
شنبه 14 تیر 1393 01:17 ق.ظ
چطوری نفس؟؟
پاسخ سارا . : فدااااات قربونت برمممم
Narges
شنبه 14 تیر 1393 01:06 ق.ظ
سلام عشـــــــــــــــــــــــــــــقم................
پاسخ سارا . : سلاااام اونی عجقووووللللی
شیرین
جمعه 13 تیر 1393 09:00 ب.ظ
مرسی عشقمممممممممممممممممممممممم فدایی داری
پاسخ سارا . : قابلللل شمارو ندارررررره اوننیییییییی خوجملم عشق بک
شیرین
جمعه 13 تیر 1393 09:00 ب.ظ
به به من خیلی وقت بود که منتظر ادامش بودم برم ببینم چه خبره؟
پاسخ سارا . : الللهی بگردم فداتشم کنکور داشتم عزیز دلم الان دیگه اومدم
شیرین
جمعه 13 تیر 1393 08:59 ب.ظ
سلام عجقولیه منننننننننننننننننننننننننن خوفی؟
دلم برای آپ هات تنگ شده بود!
پاسخ سارا . : قلبوووونتتتت اونیه مننننن عشقی فدددددااااااات
Negin*inspirit
جمعه 13 تیر 1393 07:09 ب.ظ
سلام دوستم با قسمت جدید داستام آپم حتما سر بزن
پاسخ سارا . : چشم عزیزم میام اونی جونم
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:27 ب.ظ
پاسخ سارا . :
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:27 ب.ظ
بابای عزیزمممممممممممم
پاسخ سارا . : باااااااااااااااای بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نفس
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:26 ب.ظ
من دیگه میرم
پاسخ سارا . : فدات عشقمممممم بازم بیااااااااا
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:26 ب.ظ
کومائو بخاطر این قسمت
پاسخ سارا . : چانما نه یوووو چینگوووووووووووو فدات شمم من
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:25 ب.ظ
این اقا دانیال نمیخواد بگه که دختره
پاسخ سارا . : چراااااااااااا ولی تا میاد بگه خودش لو میره خخخخخخخ
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:24 ب.ظ
راستی
پاسخ سارا . : ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:24 ب.ظ
بدو ادامشم بذار
پاسخ سارا . : چششششمممممممممممممم
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:24 ب.ظ
ستاره خیلی باحاله
پاسخ سارا . : خخخخخخخ اررررره
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:23 ب.ظ
اون تلفن نگران کننده چی میتونه باشه؟؟
پاسخ سارا . : خیلی غم انگیزه
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:23 ب.ظ
نکنه دابل اسن؟؟؟؟
پاسخ سارا . : هاهاااهاااااااااااااااا
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:22 ب.ظ
به به مهمونا کین؟؟؟
پاسخ سارا . : معلوم میشه تو قسمت بعد خخخخخخ
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:22 ب.ظ
الان که خوندم یادم اومد
پاسخ سارا . : اخخخخخ جووووون
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:22 ب.ظ
اما عیبی نداره
پاسخ سارا . : فدایی داررررری دادا
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:21 ب.ظ
اینقد دیر گذاشتی موضوع داستانت یادم رفته بود
پاسخ سارا . : ای جانم شرمنده ببخشیییدددددددددد
الی
جمعه 13 تیر 1393 05:21 ب.ظ
سلام فدات شم خوبی؟؟
پاسخ سارا . : سلاااام اونی عشقم تو خوبیی؟؟؟؟؟؟
اتنا
جمعه 13 تیر 1393 09:58 ق.ظ
سلام ابجی جون بدو بیا که از اوپا خبر
پاسخ سارا . : باشه اجی اومدمممم
nyusha
جمعه 13 تیر 1393 05:28 ق.ظ
اپپپپپپپپپپپپپپپم
پاسخ سارا . : اووووومدممممممممم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.