تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - قسمت 4 (باورم نمیشه!!!)

قسمت 4 (باورم نمیشه!!!)

 

نوشته شده توسط:سارا .

سلام اونی جونیا ...
یعنی من عاشقتونم از همتون عذرخواهی میکنم ک نتونستم به کامنتاتون جواب بدم نمیدونم چی شده یه مشکل برام پیش اومده بود ک به شیرین جون گفتم درستش کنه..
خب زیاد وقتتون رو نمیگیرم چون یکم دیر اومدم این قسمت خیلی زیاذه یعنی دو قسمت رو یک قسمت کردم  ...
ما الان خیلی خیلی به دابل اس نزدیک شدیم بدوئید ادامه عجقوولیاااا 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.

خلاصه ساعتای 7 و نیم رسیدیم خونه ک دیدیم وااااااای این دیگ چه مصیبتی بود اخه چرا الان -____-!!!!!

بعله پدر بزرگ و مادر بزرگم جلوی در با دوتا چمدون گنده جلوی پارکینگ نشسته بودن ... -___-... :|

از وسایلشون معلوم بود ک یه 1 ماهی میخوان بمونن :| ....

از طرفی اونا نمیدونستن ک مامانم واسه همیشه رفته پیشه پدر ناتنیم...!!!

حالا باید چیکار میکردم؟؟!!

و باز هم ستاره : اووووووونی چرا از ماشین پیاده نمیشی؟؟!!ا راستی اونا کی ان دمه خونتون؟؟!!از فامیلاتونن؟؟؟

من : :|||| ستاره 2 مین زبون ب دهن بگیر ببینم چیکار میتونم بکنم -___-... اقا میشه مارو یکم اون طرف تر پیاده کنین؟؟!!

راننده : باشه خانوم!!! :|

ستاره تا اومد حرف بزنه دستمو گذاشتم رو دهنه ستاره و گفتم :

_هیییشششششششششش!!! تروخدا ی این دفعه روووو :| ....

ستاره : خیله خب :))))

با هم از ماشین پیاده شدیم رفتیم پشت یه ماشین ... من داشتم فقط ب مامان جونو بابا جونم نگا میگردم انقد دلم واسشون تنگ شده بود ک میخواستم بپرم بغلشون!!ولی.. نمیشد این فرصت دیگ واسم پیش نمیومد.. اخ اخ تا ستاره نیومده تو افکارم بذا خودم بیام بیرون ک یه دفه.... 

ااااخ ستارررررره مگه کوری؟؟!! اییی O_o..

ستاره : عه چرا پشتم وایسادی خب اونی من ک پشتم چشم نداره ک... ^_^!! خب چرا نمیریم تو من دارم از گشنگی تلف میشماااا ایی خدااا گشنمههه ...

من : وااای هیییششش الان صداتو میشنون...

ستاره : خب اونا کی ان؟؟!

من : مامان بزرگم اینا !!! :|

ستاره : عه؟؟خب بذار برم سلام کنم اونننی اخ جووون ^__^ :))))

من : ای باااااباااااا :| نمیخواد فقط توبدون این ک سوال پیچم کنی اون گوشیتو بده من یه زنگ ب مامانم بزنم.. 

ستاره : باشه فقط مگه خودت گوشی نداری؟؟!! ^__^ هااهههاااا هااا خب حالا اونجوری نگا نکن بیا اینم گوشی..

من : :|||| ...

گوشیو گرفتم و بدون وقفه شماره مامانمو گرفتم : 

مامانم : بله ستاره جان .. ^__^

من : O_o مامااان سلاااام :|

مامانم : اوااا سلام تویی؟؟ ^__^

منم از سیر تا پیاز ماجرا رو واسش توضیح دادم و مامانمم گفت یه 5 مین صب کنم بعد 5 مین تلفن مامان جونم زنگ خورد و بعد4 دقیقه حرف زدن بلند شدن رفتن... :(((( وای ک چقدر دلم میخواست برم بپرم بغلشون .. لول نه نه ببخشید من دیگ مثه بچگیام کوچیک نیستم خرسی شدم واسه خودم -___- خلاصه محکم بغلشون کنم و دستای پیر بابا جونمو بوس کنم ... :| 

ولی دیگ نمیشد من نمیدونستم دیگ نمیتونم اونارو ببینم و فکر میکردم این یه سفر عادیه ... :((((

flash back : 

ستاره : >__< حالا میشه واسم توضیح بدی بگی چرا نذاشتی با مامان بزرگت حذف بزنمممممم :|||| ؟؟؟!

من : باشه بابا وایسا بریم تو توضیح میدم...

خونه : 

ستاره : خب؟؟!!

من : مامان بزرگم اینا از اصفهان اومده بودن و میخواستن یه چند هفته ای اینجا بمونن ولی نمیشد هم من مقعیتشو نداشتم هم این ک کلا بیخیال بگیر بخواب ک فردا باید ساعت 4 بلند شیم... -__-

ستاره : چی بخوابییییم؟؟؟
من : o_O په نه په پاشیم مهمونی بگیریم!!!! :|

ستاره : اونی مثله اینکه خیلی بی معرفت شدیاااا؟؟!!

من : چطور؟!! :|

ستاره : نیم ساعت دیگ بچه ها میان ....

من : o_O O_o ها؟!! بازم بدون هماهنگی با من کاری انجام دادی؟!! -___-

ستاره : تازه شمیم و نیلوفر باهامون میان تا فرودگاه بدرقه مون کنن ^__^...!!!

من : فقط شکوت کردم با این قیافه O_O!!!... 

همونجور ک ستاره گفته بود نیم ساعت بعد بچه ها اومدن البته 2 نفرشون با مامانشون اومده بودن ..

من خیلی خوشحال بودم وقتی به فردا فکر میکردم ذوق مرگ میشدم البته اینو اصن ب روی خودم نمیاوردم -__- ولی بچه ها میگفتن ک از قیافت تابلوئه!! :||

خلاصه تا ساعت 12/30 گفتیم و خندیدیم وخوردیم و ریختیم و پاشیدیم بیچاره مامان نیلوفر و شمیم همه رو جمع میکردن و میگفتن شما ها برید باهم خوش باشید.. ^_^

این اخرین روزی بود ک ما تو ایران با دوستای ایرانی اینجوری خوش میگذروندیم!!!

flash back:

دیگ ساعت نزدیکای 2:30 بود ک دیدیم صدای ایفون بلند شد!!

با این صدا انگار قلبم کنده شد انگار یه حسی بهم میگفت نرو ولی من اصن به اون حسه محل نمیذاشتم..

بله بابای ستاره بود اومده بود دنبال ما ...

درو باز کردم :

من : سلام عمو شهاب.. ^__^ (بابای ستاره کلا اینا خوانوادتن تو اسمونن اسم مامان ستاره هم ماه رخه)

عموشهاب : سلام دخترم سریع بدوئید وسایلاتونو بردارید بذارید جلوی در ک راننده بذاره تو صندوق عقب.. بدوئید سریع دیر نکنید..

از اونورم مامان نیلوفر و شمیم هم داشتن اماده میشدن ..نیلوفر و شمیم هم با ما اماده شدن ...

ما خودمونو به زور 4تایی عقب ماشین جا دادیم مامانای بچه هام با ی ماشین جدا اومدن..خداروشکر راننده جوون بود ما هرچی میگفتیم بدبخت همون کارو میکرد طبق معمول فلش من تو ضبط ماشین بود و داشتیم اهنگ getta gacha سوکی رو اونم با صدای بلند گوش میکردیم دیگ خودتون تصور کنید و بعد از اون اهنگ love ya از گروه عزیزمون ک من عاشق این اهنگشونم.. ^__^

ساعت 3:20 دقیقه رسیدیم فرودگاه امام..

راننده وسایلامون رو از ماشین اورد بیرون و یه چرخ کالسکه ای برداشتیم و وسایلمون رو گذاشتیم توش و از راننده تشکر کردیم..

همینجور ک داشتیم وارد سالن فرودگاه میشدیم مامانم و پدر ناتنیم و مامان جون و بابا جونمو دیدم .. وایی O_O ..

تا دیدمشون با خوشحالی پریدم بغلشون ..

وای خدایا من چم شده بود؟!! داشتم گریه میکردم دیدم چشم های مامانمم خیسه محکم بغلش کردم ..انگار مامانم میدونست واسه همیشه دارم ازش دور میشم!!..ازم جدا نمیشد..

مامان : مامان اونجا مراقب خودت باشیاا.. :-)!!عمو شهاب و ستاره هم زیاد اذیت نکن.. 

من : لول .. :| باشه مامان جونم..
و مامانم سفارش های لازمم به عمو شهاب کرد ..

عمو شهاب : بابا بسه یه هفته داریم میریم و برگردیم!!سفر قندهار نمیریم ک..بسه بسه هندیش کردین :-)))!!!

با شنیدن این جمله از دهن عمو شهاب همگی با هم خندیدیم!!هاهاهاا..

بعد رفتم از مامان بزرگم اینا خداحافظی و عذرخواهی کردم..

بلند گو : مسافران محترم پرواز ایران ایر به مقصد دبی - سئول پرواز شما 15 دقیقه دیگر بلند خواهد شد..

Dear Travellers Iran Air flight destined for Dubai - Seoul flight, you will be 15 minutes long

من انگار تمام بدنم یخ زد..خشک شدم دوباره رفتم تو عالم خودم انقد حواسم پرت بود ک نفهمیدم کی سوار اتوبوس شدیم و کی سوار هواپیما!! طبق بلیط هامون من دمه پنجره و ستاره بغل دست من نشسته بود.. خخخخ بیچاره عمو شهاب بغل دسته یه پیرزن لبنانی بود هاههاهاا :-)))..

ما 1:30 رو هوا بودیم ..بعدش رسیدیم فرودگاه العرب دبی اونجا نیم ساعت معطل شدیم ولی بعدش سوار هواپیما شدیم 4 ساعت طول کشید تا رسیدیم به سئول..

هرچی از بزرگی و عظمت این فرودگاه بهتون بگم کم گفتم انقدر بزرگ بود ک ما برای بیرون رفتن سوار متروی فرودگاه شدیم (مترو نه اون مترویی ک شما تو فکرتونه مینی قطار ک تو سالنای فرودگاه سئول حرکت میکردن ولی بهش میگفتن مترو) کارت هامون رو به مسئولین بازرسی نشون دادیم و کاغذ رزرو هتل و گذرنامه و پاسپورتامونو تا بهمون اجازه دادن ک بیایم بیرون..

خلاصه با تمام این ها نزدیک 5 بعد از خودمون رسیدیم هتل..

منو ستاره تو یه اتاق دو تخته ی بزرگ و عمو شهاب توی یه اتاق دیگ ک همش میومد بهمون سر میزد ببینه کم و کسری چیزی نداشته باشیم..

flash back: 

من : اخیش من ک خیلی خسته ام یکم بخوابیم..

ستاره : واای ما الان تو سئولیم ^__^ اونی تو چجوری خوابت میبره؟؟! فقط ما چند مایل با دابل اس فاصله داریم ^__^!!

راستم میگفت منم خسته نبودم فقط وانمود میکردم ..

من : خب الان انتظار داری چیکار کنم؟؟؟؟!!!
ستاره : -__- خب اونی بیا بریم چنتا عکس بگیریم بعد واسه بچه ها بفرستیم دیگه...

من : خب ما یه هفته این جاییم نمیتونیم تو این یه هفته عکس بگیریم؟؟

ستاره : اوووووومممم نع ^___^

من : -______- :||| لوول باشه بریم ..

اون روز رو ستاره از باباش اجازه گرفت ک تنها بریم بیرون یه چرخی بزنیم و چنتا عکس بگیریم.. البته با هزار خواهش تمنا قبول کرد و کلی عکس گرفتیم و چیز میز خوردیم البته به بدبختی چون بیشتر فروشنده ها اصلا انگلیسی شون خوب نبود باید بگم اصلا بلد نبودن و از اون جایی ک قیافه ما تابلو بود ک کره ای نیستیم چون هم من هم ستاره چشمای درشتی داشتیم (ههااهاهاها) همه میفهمیدن و ما با اشاره بهشون نشون میدادیم چی میخاییم ولی خیلی کیف کردیم تازه یکی از فروشنده ها بهمون گل داد و خوش امد گویی کرد خلاصه باهبمون خیلی مهربون بودن ...

ساعت نزدیکای 9 بود ک اومدیم هتل دیدیم عمو شهاب دمه در هتل کنار مجسمه ایستاده داره هی اینور اونورو نگا میکنه من فهمیدم داره دنبال ما میگرده ..
من : ستاره اونجارو بابات چه با استرس داره دنبالمون میگرده بدو ببینیم چی شده ..

عمو شهاب : کجایین شما ها؟؟!!

من : سلام عمو شهاب چی شده؟؟

ستاره : بابا چیه؟؟!!

عمو شهاب : حقتونه دیر اومدین یه چیزه مهم رو ندیدین...!!!

من : چیییییییییییییییی؟؟؟؟!!!!!! o.O

عمو شهاب : مدیر کمپانی دابل اس با یکی از اعضاشون اومده بودن واسه سفارش یه پوستر واسه مسافرای هتل ک حتما به کنسرت فردا برن..
و عمو شهاب دستشو به پشت سرمون اشاره کرد و گفت :

اوناهاش ..

من : یعنی بگم این سگ تو روح این شانس ... -____- >__<

ستاره با حالت بغض : ووواااای بابا این همون کنسرتیه ک گفتم واسه معلولینه... وااای سارا چرا نموندیم اه همش تقصیره توئه..

من : O_Oهااا؟؟؟ :||||| من عجب ادمی هستی ستاره..

منم تو دلم همش به خودم فحش میدادم ک چرا این فرصت و از دست دادیم.. ولی اشکالی نداره فردا میتونیم ببینیمشون ولی از دور بین اون همه جمعیت..

ستاره : بابا؟؟اونی ک میگی یکی از اعضای دابل اس بود و یادته؟؟!!

عمو شهاب : یه بار عکسشو تو اتاقت دیده بودم واسه همین فهمیدم اون یکی از اعضاس..

همون موقع ستاره تبلتشو دراورد و شروع کرد به نشون دادن عکسا..

ستاره : اولی کیم میو جونگ ؟؟؟؟

عمو شهاب : نه

ستاره : دومی کیم هیون جونگ؟؟؟؟

_ نه 
_ سومی یونگ سنگ 

_ نه بابااا این اصن شبیهش نیس 

_ چهارمی هیونگ جون؟؟!!

_اهااااا اررره خودشه ..

من : وااااای واقعا؟؟

عمو شهاب : اره عمو جون خودشه همین شکلی بیبی فیس بود ولی هیکلش گنده بود.. هاهاهاها

من : اووه خدایا چراا؟؟!!

عمو شهاب : حالا اشکال نداره فردا میبرمتون از نزدیک میبینینشون..

انقد خسته و کوفته بودم ک تا رسیدیم ب اتاقمون من نفهمیدم کی نفله شدم ..

فردای اون روز ساعت 9 صبح : 

ستاره : هی اووونی اوونی پاشو چقدر میخوابی پاشو دوباره پایه چشمات باد میکنه هاااا.. پاشو

من : اه ستاره بذار بخوابم ..باو بیخیال میخوام شبیه کره ای ها بشم ولم کن... 

ستاره : اونی پاشو برو دوش بگیر 1 ساعت دیگ منسرت دابل اس شروع میشه بابام رفته بلیط بگیره.... :||||

من : هاااا :| o_O اه چرا زود تر بیدارم نکردی؟؟!!

ستاره : خب اونی تو بلند نمی شدی که..!!

من سریع بلند شدم رفتم یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم و اومدم دیدم ستاره اماده شده .. منم سریع موهامو سشوار کشیدم و یه ارایش خفیف دخترونه کردم و یه لباس پسرونه اسلش ارتشی پوشیدم با کلاهش خیلی بهم میومد چکمه هامم پام کردم و موهامم یکم از کلاه دادم بیرون..

همینجور جلو ایینه وایساده بودم ک یه دفعه ....







اونیا عشقا نفسا اینم از این قسمت.. قسمت بعدی هم خیلی جالب تره هم بیشتره هم هیجانی تره دیگ خودتون باید بخونین فداتووون بدوئید نظر ..



گلسا
دوشنبه 23 تیر 1393 06:27 ق.ظ
سلام وب زیبایی بود خوشحال میشم به وب من هم بیاین
پاسخ binam-_- : چشیم
zara
دوشنبه 2 تیر 1393 09:00 ب.ظ
؟؟؟؟؟؟؟؟
Oooo My God
پاسخ سارا . :
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:44 ب.ظ
عالی بود ممنون بای
پاسخ سارا . : فددات عشقم مررسی از این ک نظررر گذاشتی مرررسی اونی جونم
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:43 ب.ظ
چه خوشبختی ای
پاسخ سارا . : منووو این همه خوشبختی محاااااله
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:43 ب.ظ
واااااااااااااا هیونگو دید
پاسخ سارا . : و باز هم بلی بلی
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:42 ب.ظ
تو کره موندنی شدین؟؟
پاسخ سارا . : بلی بلی
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:42 ب.ظ
به عمو شهاب بگو منم ببره
پاسخ سارا . : باشههههه هههاهاهاهاااا حالا قول نمیدم
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:41 ب.ظ
خوش بحالتون
پاسخ سارا . :
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:41 ب.ظ
وای رفتین کره
پاسخ سارا . : بهههلههههههههه دیگگگگگگ
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:40 ب.ظ
این قسمت خیلی جالب بودافرین افرین
پاسخ سارا . : مررررررسییییییییی هووووراا هوووراااااااا کومائووووووو
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:40 ب.ظ
خوبی؟
پاسخ سارا . : فدات عشقم مرسیی
الی
سه شنبه 27 خرداد 1393 10:40 ب.ظ
سلام اجی خوشگله
پاسخ سارا . : سلااام عشقممم منو از کجااا دیدی کلکککک؟!!! هاااهاااهاااهههااا
شیرین
شنبه 24 خرداد 1393 05:25 ب.ظ
عزیزه دلممممممممممممممممممم برای گزاشتن عکس...هر عکسی که دوست داری بزاری رو کپی کن بعد بیار pasteکن تو هر جایی که میخوای آجی...بازم اگه سوالی داشتی از من یا آجی ستاره بپرس فداتشم
پاسخ سارا . : اخخخخخخخخخخخخخ جووووون عشققققی مهربووووون مرررسی اجی شیرین خودمی
ستاره
شنبه 24 خرداد 1393 11:33 ق.ظ
باشه فداتشم فعلا که مشکلی نیست و داستانتم عالی داره پیش میره
پاسخ سارا . : مرررسی عشقم امشب دو قسمت با هم میذارم چون دیر شد
ستاره
شنبه 24 خرداد 1393 11:32 ق.ظ
راستی اگه توهرچیزی مشکلی داشتی حتما خبرم کن دیر یازود بالاخره جوابتو میدمو همراهیت میکنم اگه منم نبودم اونی شیرین هست فداتشم
هرچیزیم بلد نبودی بگو یادت بدم عزیزم
پاسخ سارا . : چششششششممممممممممممممممممممم
ستاره
شنبه 24 خرداد 1393 11:31 ق.ظ
سلام آجی سارای خودم خوبی فداتشم؟
چه خبرا نیستی انگار؟
اونی جونم اگه وقت داشتی جز داستان میتونی چیزای دیگه هم آپ کنی ها
پاسخ سارا . : سلاممم اجی جونی اره بیمارستان بودم فامیلمون باردار بود
چششششممم حتما فقط مطالب من همشون عکس دارن میشه بهم بگی چجوری عکسشونو بذارم؟؟!!!
ستاره
پنجشنبه 22 خرداد 1393 07:20 ب.ظ
خدارو شکر که دوست داری گلم
پاسخ سارا . : فداتتتتتتت اجی ستارررره راستی اجی با هر جای داستان مشکل داشتی بهم بگو حتما عوضش کنم...
زری جون
پنجشنبه 22 خرداد 1393 04:43 ب.ظ
راستش نه نمیخوام بذارم تو وبم
ولی یه وب باز كردم مخصوص داستان و رمان های خودم كه تازه میخوام بنویسم
اگه خواستی توی اون میذارم
ساراجون تو هم بیا واس تولد عشخم البته با 22تا نظر!!!!
داستانا رو میخوام بخونم
پاسخ سارا . : باشه عزیزم اگه میخوایی بخونی میدم بخونی خانومی فدات شم مرسی ک سر میزنی به این وب چشم حتما میام سر میزنم
زری جون
پنجشنبه 22 خرداد 1393 10:24 ق.ظ
عسیسم میتونی این داستانو واسم بفرستی؟
خیلی خیلی ممنون میشم اگه این كارو واسم كنی
پاسخ سارا . : سلام خانومی .. عزیزدلم من اینجا فقط یه نویسنده ام چشم میپرسم .. ازشون حتما واست میفرستم .. میخوایی بداری تو وبت؟؟!!
ستاره
چهارشنبه 21 خرداد 1393 07:43 ب.ظ
داستانم عالی بود من که خیلی خوشم اومد
مرسی فداتشمممممممممممممممم
پاسخ سارا . : من قربووون شما بشم مررررسی عزززززیییییززززم شما خودت عالی هستی همه رو اینجوری میبینی اوووممممااااااچ
ستاره
چهارشنبه 21 خرداد 1393 07:43 ب.ظ
سلام ساراییییییییییییییی خوبی فداتشم؟
کارا خوب پیش میره؟
راضی هستی از وب؟
اگه در مورد وب نظری داشتی بگو فداتشم
پاسخ سارا . : سللاااااام اونی عزیییززززززم مرسی عشقمممم تو خوبی؟؟!!!
ارررره خیلی خوب پیش میره...
من عاشق این وبم
چششششمممممم فداااااتتتتت
نازنین
چهارشنبه 21 خرداد 1393 03:18 ب.ظ
مرسی عزیزم این قسمت هم خیلی خوشگل بود
پاسخ سارا . : فداات بشم من لطفف کردی که نظر دادی نازنین جوووونم
نازنین
چهارشنبه 21 خرداد 1393 03:17 ب.ظ
سلام
پاسخ سارا . : سلااام عزیز دلممممم
شیرین
چهارشنبه 21 خرداد 1393 02:54 ب.ظ
بازم مرسی از داستانه قشنگت عزیزمممممم
پاسخ سارا . : فدااات بشم من عزیزمم قابل تو نداره گلمممم
شیرین
چهارشنبه 21 خرداد 1393 02:54 ب.ظ
اگه نشد بهم بگو گلم
پاسخ سارا . : بااازم چشم اونی جونم
شیرین
چهارشنبه 21 خرداد 1393 02:53 ب.ظ
چند بار مرورگر هاتو عوض کن موزیلا -اکسپلورر-اپرا-
گوگل کروم-
ببین شاید با یکی از اینا بیاره عزیزم
پاسخ سارا . : چشششششم عزیز دلم مرسی که بهم گفتتتی فدااات
شیرین
چهارشنبه 21 خرداد 1393 02:52 ب.ظ
عزیز دلم تو با چه مرور گری میای تو سایت میهن بلاگ؟
با موزیلا میای؟
پاسخ سارا . : با کروم ...
شیرین
چهارشنبه 21 خرداد 1393 02:52 ب.ظ
سلام آجی جووووووووووون این قسمت هم محشر بود دستت طلا
پاسخ سارا . : سلاااام اونی فدااااااااات بشم من مرررسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.