تبلیغات
*باغ مخفی**دابل اس و کیم هیون جونگ* - قسمت 3 (باورم نمیشه!!!)

قسمت 3 (باورم نمیشه!!!)

 

نوشته شده توسط:سارا .

انیووووووونگ چینگوووو های خوجل موجلم ببخشید من نبودم قسمت بعدی رو بذارم بجاش این قسمت زیاد تره ... 

دیگ زیاد وقتتونو نمیگیرم بدوئیدددد داستانو بخونید یواش یواش داریم ب دابل اس نزدیک میشیم 


 همینجور خوابالود و با چشمای نیمه باز رفتم سمت ایفون و با دیدن قیافه ی شنگول ونیش باز ستاره خواب از سرم پرید... دوباره یاده کاره دیشبش افتادم خون جلو چشمامو گرفت و درو باز کردم ..

 خودمو اماده کرده بودم ک وقتی اومد تو حسابی از خجالتش در بیام ک تا درو باز کردم پرید بغلمو گفت : 

_اووونی خیلی خوشحالم ک توام ب ما پیوستی بچه هام همین طور واسه همین امروز خونه ی نیلو اینا ی جشن کوچیک گرفتیم واسه ی ورودت ب دابل اس ^__^ !!!!... 

من ک حسابی هم هنگ کرده بودم هم خشکم زده بودو نمیدونستم ک چی باید بگم ...!!!
یعنی قبول میکردم؟؟!! یعنی باید جلو همه اعتراف میکردم ک منم دابل اس رو دوست دارم؟؟!! از طرفی هم تو معذورات مونده بودم اخه اونا بخاطره من میخواستن جشن بگیرن ..از همه مهم تر اینکه ستاره خیلی خوشحال بود و من نمیخواستم این خوشحالیش زود گذر باشه پس مجبورم ک اعتراف کنم هر چند ک کار سختی بود..

همینجور یه یک ربعی بود ک من هنگ بودم ک با صدای جیغ جیغیه شمیم قلبم افتاد جلو پام...

 ستاره : هههههی ساااااراااااااااا با تواممم تو انگار اصن خوشحال نشدیااا؟؟!! 

من ک تازه از شوک اون صدا اومده بودم بیرون یه خنده ی زورکی زدم و خیلی خشک گفتم :

 _وااای من واقعا سوپرایز شدم و نمیدونم چی بگم -__- !!!

 ستاره : ^__^ حالا نمیخواد چیزی بگی سریع بدو اماده شووو... 

و منو ب زور هل داد تو اتاق خوابو درم بست خودشم وایساد پشت درو داد زد و گفت هر وقت اماده شدی بزن ب در تا منم درو واست باز کنمم زووودی بیایاااا همه منتظرن ... ^__^ 

من : -__- :| ... 25 مین بعد .. 

تق تق تق ... تق تق تاااااااقققق تاااققق توووووق

 من : ستااااااااااااااره درو باز کن کجایی؟؟؟!!!

 ستاره : هاا؟؟چی شده؟ 

من ک فهمیدم خوابش برده بود محکم تر کوبیدم ب در ... 

ستاره : اومدددممممم باباااا ... 

بالاخره اماده شدم و با هم سوار اژانس شدیم و رفتیم خونه ی نیلو اینا .. 

جلوی در : من ک اتظار هرگونه قافگیری رو مثله ریختن اب یخ از طرف نیلوفر و پرتاب کردن کیک تو صورتم از طرف شبنم و ترسوندنم با صداهای موزون رو داشتم و خودم رو اماده کردم و چشمامو بستم و در باز شد و ... تاااااق زااااارتتت تووووق اخخخخ سرم بابا بسه بخدا قاتل بروسلی یکی دیگس... :|||

 بله از اونجایی ک حدسشو میزدم همه ی اون بلا ها ب سرم اومد -__- ... 

نیلو : سلام اونییی خوبی؟!!خوش اومدی ب جمع مااا 

من : (ساکت بودم و فقط نگاه میکردم) اینم قیافم :| 

شبنم : سلامم سارااا جون welcome to world korean ..!! ^__^ 

و باز هم من : این دفعه این جوری o_O :| 

معصومه : اوووممماچ خوش اومدی سنگ ..

 من ک اصن سر در نمیاوردم اینا چی میگن ولی خب الکی سر تکون میدادم و بزور میخندیدم .. تو اون مدتی ک خونه ی نیلو اینا بودیم چنتا کلیپ از دابل اس و اطلاعاتی در مورد رسم و رسوم کره و اخلاق مردم کره فهمیدم ک با وجود اینا علاقم هی داشت بیشتر میشد ب جایی رسیده بودم ک دنبال راهی بودم ک خیلی زود برم کره ...

فردای اون روز :

صبح ساعت 6 .. زیییینگگگ زینگگگ ( صدای ساعتم بود )

واای اصن حال ندارم خدایا نمیشه یکم بخوابم؟؟؟!!! ...

همینجوری ک داشتم میغلتیدم تو جام ک جامو گرم کنم یه دفعه 
گوووورررپ :| ... o_O

بله افتادم ..مرسی خدا ... تازه فهمیدم ک خدا بهم گفت ن نمیشه بخوابی!!

بزور بلند شدم صبحونه خوردم و رفتم اماده شدم ک برم مدرسه ...

مدرسه : 

ستاره : سلاااااام اونننیه دابل اسیه خودم ^__^ !!!

من : -__- سلام !!!

ستاره : اه بازم ک دیر بلند شدی اونی زیر چشمات پف کرده کههه ... :|

من : اوهوم خیلی خوابم میاد تروخدا بذار سر کلاس ادبیات بخوابم!!! >__<

ستاره : اوووه خواب چیه اونننی کلی واست خبر دارم..

من : مهم نیس بذار یکم بخوابم.. -__-

ستاره : اه باشه بی ذوق از دابل اس بوود -_- !!!

من : O_o هااا؟؟!!چی؟؟! وای من ک خوابم نمیاد بابا .. ^__^

ستاره : ها؟؟ولی تو ک تا الان به زور باهام حرف میزدی؟!! :|

من : خب خبرتو بگو دیگ اونی ..

ستاره : ها؟؟اونی؟؟اولین بار اینو ازت میشنوم اخ جون دیگ واقعا تریپل اسی شدی رفت ^_^ خب خبرم اینه ک دابل اس واسه ی معلولین سئول یه کنسرت مجانی ترتیب دادن واسه ی 2 هفته دیگ ^__^ ...

من :   :|||||||||| یعنی واقعا این قضیه معلولین الان ب من چه ربطی داشت؟؟!! لول

ستاره : اوونی ناراحت نشو تو چرا همیشه نیمه ی خالی لیوان رو میبینی؟!!منظورم این بود ک این کنسرت مجانیه و تریپل اسی ها هم میتونن حضور داشته باشنو  دابل اس 24 ساعت از وقتشون رو میذارن واسه اونا و تمام مدت کاری میکنن ک اونا خنده رو لبشون باشه ... ^___^ 

( در ذهن سارا : وااای اینا چقدر مهربونن .. من دیگ واقعا عاشق این گروه شده بودم و کم مونده بود اشکم در بیاد ..امیدوارم همیشه موفق باشن.. اینو از تهه قلبم میگم!!)

ستاره : هههیی اوونی باز تو خشکت زد؟؟!!

من : ها؟؟!! اه ستاره نشد من یه بار برم تو فکر و تو یه دفعه نیایی تو افکارم پابه رهنه ... :| :/

ستاره : اونی تو همیشه میزنی تو ذوقم باشه دیگ هیچی نمیگم... :| -_-

من : وایی باز شروع شد .. ستی؟!!بیا بخلممم تو لوس خودمی .. ^__^

ستاره : باووش ولی دیگ اینجوری نکن ..

من : باش عزیزممم حالا بقیشو بگو تا زنگ نخورده ...

ستاره : من میخوام برم ب اون کنسرت ^___^ !!!

من : O_o ههههههاااا؟؟؟!! جانم؟!!کدوم کنسرت؟!!فرزاد فرزین؟!! :| 

ستاره : نه اوونیی دابل اس ^__^

من :   :|||| ترجیح دادم اون لحظه سکوت کنم ..که 

ززززیییینننگگگگ زنگ خورد ...

اون روز تو مدرسه تمام فکرم به حرفای ستاره بود ..و چیزی از مدرسه نفهمیدم!!!

خونه : 

(ذهن سارا : من باید به ستاره زنگ بزنم و مطمئن بشم ایا واقعا ستاره میخواست همچین کاری کنه؟؟!!!

رفتم سراغ تلفن و بهش زنگ زدم:

ستاره : سلااام اونی خوبی؟!!

من : سلامم ستاره خانووم مرسی بهترم ..راستی امروز یه چیزایی تو خواب و بیدار ازت شنیدم زنگ زدم ببینم واقعیت داره؟؟!!

ستاره : بلی اوونی من تا ب حال کی به تو دروغ گفتم؟؟!!

من : ستاره یعنی واقعا میخوایی بری و منو اینجا تنها بذاری؟؟!!! :|

ستاره : نه ^___^

من : پس چی؟!!!! 

ستاره : توام با من باید بیایی ^____^ 

من : o_O :|  جان؟؟!من؟؟!! هاهاهااا 

ستاره : اونی من باهات شوخی نکردم ک میخندی ... -__-

من : اونوقت چجوری؟؟!!

ستاره : اونی 1 هفته دیگ امتحانا تموم میشه ... عموی منم توی اژانس مسافرتی ارین سهام داره ...میدونی ک تولد منم نزدیکه..من ب بابام گفته بودم ک واسه کادوی تولدم منو بفرسته کره ... ولی این کادوی اونه من به عموم میخوام بگم واسمون توریستی بلیط رزرو کنه توام باید با من بیایی ...اجازه ی مامانتم با من ^__^ باشه؟؟!!

من ک طبق معمول خشکم زده بود از طرفی انقد خوشحال بودم ک زبونم بند اومده بود ولی بالاخره گفتم: 

_و ولییی؟؟؟!!!

ستاره : ولی نداره اونییی باید بیایی منو تو غیر هم دیگه کسیو نداریم پس تا فردا بای بای ^__^ بوق ..بوق..بوق

من : اللوووووو اه ...از این رفتارشم حرسم میگرفت ولیی انقد خوشحال بودم ک این رفتارش زود فراموش شد..

ب قدری خر کیف بودم ک تا صبح خوابم نبرد..!!

ما خیلی زود امتحانامونو دادیم و ستاره به سختی و با التماس مخ مامانمو زد و موفق شدیم ک بریم وب رفتنمون 1 روز مونده بود....!!!

خونه : صبح ساعت 8 من در حال جمع کردن لباسام بودم ک صدای ایفون سکوت خونه رو بهم زد .. رفتم جلو ایفون و با دیدن قیافه ی ستاره خوشحال شدم از یه طرف تعجب کردم!!!مگه نباید الان خونشون باشه و وسایلاشو جمع کنه و اماده ی رفتن بشه؟؟!!

ستاره : سلااااام اونی من اومدم ^__^

من : سلام اوننی ای اینجا چیکا.....

ستاره : اومدم اینجا تا روز اخرم خونه ی شما پیشه تو باشم فردا ساعت 4 صبح بابام میاد دنبالمون ^__^

من : وووااایی اونی خیلی خوشحالم کردییی مرررسی... ^_^ 

و کمکش کردم چمدوناشو بیاره تو ...

ساعت نزدیکای 3 بعد از ظهر بود ک یادم افتاد خیلی وقته سر خاک بابام نرفتیم..اینو به ستاره گفتم اونم ک انگار از خداش باشه قبول کرد و گفت بریم ..حاضر شدیم رفتیم از سر کوچه یه دسته گل گرفتیم و سوار اژانس شدیم..

من سر خاک بابام خیلی گریه کردم البته ن جلوی ستاره ولی هم من گریه ی ستاره رو دیدم بودم هم اون ولی گریه واسه ی پدر فرق میکرد ..


خلاصه ساعتای 7 و نیم رسیدیم خونه ک دیدیم وااااااای این دیگ چه مصیبتی بود اخه چرا الان -____-!!!!!





اونی هاااااا عجقولیای خودم دابل اسی هااا نظر بدیناااا جونه ساراااا 


How long will it take for my Achilles tendon to heal?
پنجشنبه 2 شهریور 1396 12:04 ب.ظ
What's up, after reading this amazing article i am as well glad to share my experience here with
mates.
http://evanescentvirus34.jigsy.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:20 ب.ظ
continuously i used to read smaller articles or reviews that also clear their motive, and
that is also happening with this article which I am reading at this place.
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 03:16 ق.ظ
Ahaa, its fastidious dialogue on the topic of this
paragraph at this place at this website, I have read all that, so now me also commenting at this place.
BHW
دوشنبه 21 فروردین 1396 05:03 ق.ظ
I was suggested this website through my cousin. I'm now
not certain whether this put up is written by him as no one else recognize such particular about my difficulty.
You are incredible! Thank you!
(Pari(just ss501
چهارشنبه 3 شهریور 1395 08:00 ب.ظ
عالى كه چه عرض كنم بیشتر از عالى واى اگه از رو داستانات فیلم بسازن چى میشهفیلمت تو كل آسیا معروف میشه
چهارشنبه 5 شهریور 1393 05:14 ب.ظ
عاااااااااااااااالی بود.
zara
دوشنبه 2 تیر 1393 09:51 ب.ظ
با کنجکاوی پیش یه سوی قسمت بعد.....
پاسخ سارا . :
شیرین
سه شنبه 20 خرداد 1393 07:59 ب.ظ
آخ جون قسمت جدییییییییییییییییییییییید!
همین حالا میخونمش عشقم مرسییییییییییی
شیرین
سه شنبه 20 خرداد 1393 07:58 ب.ظ
ببخش دیر اومدم خوشگلم آخه نتم قطع شده بود!
شیرین
سه شنبه 20 خرداد 1393 07:58 ب.ظ
سلام عزیییییییییییییییییییییییییییییییزم
کیم هستی
سه شنبه 20 خرداد 1393 11:39 ق.ظ
سلام گلم داستانت خیلی خوشمله به وب منم سربزن
dina
سه شنبه 20 خرداد 1393 09:40 ق.ظ
واقعا قشنگه ولی اگه میشه یکم بیشتر بنویس چون آدم تاقسمت بعد میمیرهراستی منو که یادت هست راستی اگه میشه هر وقت وقت کردی خبر تازه از دابل اس گرفتی به وبلاگ منم بفرستلطفا آخه وقتی وبلاگتو دیدم خیلی مطالبش بروز بود
dayana
سه شنبه 20 خرداد 1393 08:56 ق.ظ
سلام
وبلاگتون فوق العاده ست
میشه تبادل لینک کنیم؟
Himalia
سه شنبه 20 خرداد 1393 01:27 ق.ظ
خسته نباشی اونی خیلی خوب بود[قلب] راستی چند شنبه ها داستانتو میزاری
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 10:32 ب.ظ
اپم فدایی
بهارt3
دوشنبه 19 خرداد 1393 08:46 ب.ظ
سلام ستاره جون. امیدوارم خوب باشی.. منو فكر كنم یادت باشه.. من دوباره برگشتم. ممنون كه برای آپت خبرم كردی عزیزم.
منم آپ جدید گذاشتم. از این به بعد مرتب به وبلاگم سر میزنم و دوباره زنده اش میكنم. و وب تو هم دوباره پاتوقمه.. لاو یو
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:40 ب.ظ
من دیگه میرم بای
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:40 ب.ظ
مرسی و خسته نباشی بیا بغلمم
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:39 ب.ظ
اجی منتظر قسمت بعدیم
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:39 ب.ظ
رفتارت با ستاره مث رفتار من با دوستم غزالس
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:39 ب.ظ
تو قسمت معلوله خیلی خندیدم
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:38 ب.ظ
چه دوستای باحالی جشنم گرفتن
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:37 ب.ظ
راستی تو از کدوم عضو دابل اس بیشتر خوشت میاد؟
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:37 ب.ظ
کاش ما هم یکیو داشتیم تا باهاش میرفتیم کره
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:37 ب.ظ
خیییییلی باحال بید
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:36 ب.ظ
وای من وقتی داشتم میخوندم کلی خندیدم
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:36 ب.ظ
ببخشید یکی از نظرام بدون اسم رفت
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:35 ب.ظ
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:35 ب.ظ
به جمه تریپل اسیا خوش اومدی
الی
دوشنبه 19 خرداد 1393 06:35 ب.ظ
حالت خوفه؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30